گريخته ، به ملازمت [ 133 ] پيوست و خلعت سرفرازى يافت .
روز چهاردهم سلطان بهادر از راههاى مختلف گشته از طرف دروازهء چولى مهسير « 8 » بر قلعهء مندو برآمد و سخن صلح در ميان آورد كه گجرات و چيتور - كه الحال به دست آمده - به سلطان باشد و مندو و آن حدود به ملازمان حضرت جهانبانى متعلّق شود . مولانا محمّد پير على از طرف حضرت جهانبانى و صدر خان از طرف سلطان بهادر در نيلى سبيل با هم نشسته قرار دادند .
در آخر همين شب حارسان قلعه از محنت تردّد مانده شده بودند كه از عقب قلعه ، سپاه نصرت قرين ، مقدار دويست نفر بعضى نردبانها نهاده و برخى به طنابها دست زده ، به قلعه برآمدند و از ديوار حصار خود را به پايان انداخته ، دروازهء قلعه را - كه در آن سمت بود - گشودند ؛ اسپان را درآورده سوار شدند و سپاهيان ديگر از راه دروازه درآمدند .
خبر به صاحب مورچل - كه ملّوخان مندو والى بود و لقب قادر شاهى داشت - رسيد . خود را بر اسب گرفته تاختهتاخته پيش سلطان آمد . سلطان هنوز در خواب بود . از آواز قادر شاه بيدار شده در ميان خواب و بيدارى رو به گريز نهاد و با سه چارى بيرون شتافت . در اثناى راه بهوپت راى ولد سهلدى - كه از جملهء مجلسيان او بود - با مقدار بيست سوار از عقب آمده ملحق شد . چون به دروازهء سر ميدان رسيدند ، از سپاهيان نصرت قرين قريب به دويست سوار روبروى آمدند . سلطان خود اوّل به اينها تاخت و چندى ديگر متعاقب او تاختند . آخر فوج شكافته با ملّوخان و يك ملازم ديگر به در رفت و به قلعهء سونكر آمد . اسبان را طنابها بسته پايان فرستاد و خود نيز به هزار تعب فرود آمده ، راه گجرات گرفت .
در نواحى قلعه قاسم حسين خان ايستاده بود . بورى « 9 » نام اوزبكى - كه از نوكرى سلطان گريخته ملازم قاسم حسين خان شده بود - سلطان را شناخت و به خان گفت . خان از كهنه عملگى شنيده را ناشنيده انگاشت تا آنكه سلطان نيمجانى به سلامت برد و تا رسيدن به قلعهء جانپانير هزار و پانصد كس آمده به
هامش
( 8 ) الف : چولى مهير ؛ ج : جولىمنير ؛ ز : چولىميسر
( 9 ) ب ، د : نورى