حقيقتبين اركان دولت و اعيان مملكت « 30 » را احضار فرموده ، دست بيعت خلافت را بر دست همايونى نهاده به جانشينى و وليعهدى خود نصب فرمودند و بر تخت خلافت جلوس داده خود در پايهء سرير خلافت مصير صاحب فراش گشتند ( 73 ) .
خواجه خليفه ، قنبر على بيگ ، تردى بيگ ، هندو بيگ و جمعى كثير در ملازمت حضرت بودند نصايح بلند و وصاياى گرامى - كه سرمايهء دولت ابدى و پيرايهء سعادت جاودانى تواند بود - به جاى آوردند و به دادودهش ، عدل و احسان ، تحصيل رضاى الهى ، رعايت رعايا و نگهبانى خلايق ، عذر پذيرفتن مقصّران و گذراندن جرايم گناهكاران ، رعايت حزم كارآگاهان « 31 » و از پاانداختن سركشان و ستمكاران رهنمونى فرمودند . و بر زبان اقدس راندند كه خلاصهء وصاياى ما آن است كه قصد برادران نكنيد هرچند سزاوار آن گردند .
الحقّ پاس انفاس وصيّت آن حضرت بود كه حضرت جهانبانى جنّت آشيانى چندين جفاها از اخوان كشيدند و به انتقام نكوشيدند - چنانچه از سوانح احوال روشن خواهد شد .
و در هنگام اشتداد مرض حضرت گيتىستانى فردوسمكانى ، مير خليفه از آنجا كه عالم بشريّت است به واسطهء توهمّى كه از حضرت جهانبانى به خاطر او راه يافته بود ، كوتاهانديش گشته ، مىخواست كه مهدى خواجه را به سلطنت بردارد . و خواجه نيز از تباهرايى و بدمستى و نامعاملهفهمى به خود خيال باطل راه داده ، هر روز به دربار آمده هنگامهء هجوم گرم مىساخت . آخر الامر به وسيلهء درستگويان دوربين ، مير خليفه به راه راست آمده ، از اين انديشه باز آمد .
خواجهء مذكور را منع كرد « 32 » كه به دربار حاضر نشود ، و منادى كردند كه كسى به خانهء او نرود . به تأييد الهى كار به جاى خويش و حقّ به مركز خود قرار گرفت ( 74 ) .
[ 118 ] به تاريخ ششم جمادى الاولى نهصد و سى و هفت در چهارباغى - كه بر لب آب جون در دار الخلافهء آگره سرسبز كردهء آن بهار اقبال بود - اين عالم
هامش
( 30 ) ز : سلطنت
( 31 ) ب : كارآگاهان و دانايان
( 32 ) ز : حكم فرمود