تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
ملعون خبيث بودند كه شاهنشاه شهيد سعيد ، نور اللّه مضجعه ، را به تير طپانچه در حرم مطهر حضرت عبد العظيم ، عليه التكريم ، كه در يك فرسنگى شهر تهران در خود ملك رى واقع است ، به شهادت رسانيد . چون آن ملعون تيرش كارگر شد ، اولياء دولت او را گرفتند و زجر كردند . به امر صدارت عظما او را به شهر آوردند و در عمارات سلطنتى محبوسش داشتند تا موكب مسعود همايونى از آذربايجان به تهران رسد و پس از استنطاق امر به كشتن او فرمايد . در يكشنبه ، بيست و پنجم شهر ذى الحجة الحرام هزار و سيصد و سيزده ، موكب مسعود به دارالخلافه‌ى تهران نزول اجلال فرموده ؛ در چند روز به معظمات امور سلطنتى و تعرفه‌ى رجال و چاكران دولتى مشغول بودند . چون ماه محرم در پيش بود ، نظر به احترام اين ماه و عدم مناسبت با ايام عزاى حضرت خامس آل عبا ، عليهم آلاف التحية و الثناء ، كه تا آخر ماه صفر امتداد داشت ، تأخير قتل او را در اين دو ماه جايز شمردند . كرارا از اهالى داخله ، بلكه از سلاطين خارجه اشارت مىشد كه اين وجود خبيث را نابود سازند . تا روز چهارشنبه ، دويم ربيع الاول اين سال ، به امر دولت قوىشوكت ، دارى در وسط ميدان مشق تهران نصب كردند و او را شبانه از عمارات دولتى در بالاخانه‌ى ميدان مشق آوردند و صبح به پاى دار بردند . پيشاپيش او يك دسته موزيكانچى مىنواختند ، تا او را به ميان ميدان آوردند . در بين راه اظهار جلادت كرده ، مىگفت : « مىدانم مرا به كجا مىبريد . زودتر برويد ، تا به آنجا برويم ! » و خود او به سرعت حركت مىكرد و چون يقين داشت كه بايد كشته شود ، اظهار ضعف و انكسار نمىكرد . او را به ميان ميدان آوردند . دارى در نهايت تميزى و آراستگى ، با طناب‌هاى رنگارنگ ، نصب كرده بودند . او اظهار تشنگى كرد ؛ ميران غضب خربوزه از در ميدان خريدند و به او خورانيدند . او خربوزه را خورده ؛ طناب در گردن او كردند و آلت آهنى را كشيدند ؛ او به بالا رفت ، طناب در گردن او سخت كشيده شد ؛ او حركتى كرده و دستى تكان داده ، بمرد . چند هزار نفر اشخاص كه حاضر بودند ، اظهار بشاشت نمودند . و خوب بود كه اهل شهر عموما خبر نداشتند كه در اين روز اين ملعون را به سزا مىرسانند ؛ و الا ، دويست هزار نفر جمعيت كه از قتل اين خبيث مشعوف بودند ، همه سحرگاهان حاضر مىشدند كه كشتن او را نظاره نمايند ؛ ممكن بود كه بسا نفوس زير دست و پا تلف مىشد . و باز با آنكه اهالى تهران مطلع از اين امر نبودند ، در ميدان ازدحامى داشتند كه از كشتن اين شرير اظهار وجد مىنمودند . من بنده صبح از خواب برخاسته ، محمد تقى خان ميرپنجه ، پسر مرحوم الله ويردى خان امير توپخانه‌ى سابق ، در كمال بشاشت اخبارم داد كه ميرزا رضا را در ميدان مشغول كشتن هستند ؛ برخيز و به تماشا برو ! من به عجله سوار اسبى شده به ميدان رفتم . وقتى رسيدم كه آن ناپاك بر سر دار بود ، در حالتى كه روح در بدن نداشت . ازدحامى غريب ديدم . تا آن روز من هيأت اين مرد را كه سال‌ها در تهران بود نديده بودم ؛ از آنكه ، او اهل فضل و كمال يا صاحب ثروت و جلال نبود كه قابل اعتنا و