باذل ، غث و سمين و خائن و امين از نوكرهاى خود را بشناسد .
چند روز قبل ، من با چهار تن از بستگان نزديك سلطنتى به اين باغ درآمديم ديدم .
كه حواصيل بر سر اين مجسمهى بزرگ نشسته و منقار مىزند و حركات زشت دارد .
گفتم : « واى بر ابناء روزگار ! پادشاهى كه هماى شرف به اذن و اجازه از بالاى سر او حركت مىكرد ، كنون حواصيل بر سر و تاج مجسمهى او مىنشيند و كسى مانع نيست .
فهذه عبرة للناظرين . » به سرايدار گفتيم : « اين مجسمه محترم است و اين هيكل از پادشاهان بزرگ ايران بوده است . چرا طاقى و خيمهيى بر سر او نمىزنيد ، و چرا چترى از فلز بر سر او نصب نمىكنيد كه حواصيل به سر او ننشيند و بىاحترامى نكند ؟ » سرايدار آهى كشيد و گفت : « ما كه استطاعت نداريم و به رؤسا هم قوهى اظهار نداريم . اگر اظهارى هم كنيم ، از ما نمىپذيرند ؛ بلكه ، حمل بر فضولى مىكنند . »
من و اين شاهزادگان بسى حيرتها كرديم و حسرتها خورديم ، كه چرا احترام اين مجسمه را منظور نمىدارند . به اين مجسمه چه احترام كنند و چه نكنند ، فرقى به روح اصلى او ندارد ؛ اما ، بايد مردمان بزرگ را محترم داشت . ناصر الدين شاه ، طاب ثراه ، از مردمان بزرگ ايران بوده . پنجاه سال سلطنت ايران كرد و به سيلى صورت خود را سرخ نگاهداشت ، و به مشك خالى آبپاشى مىكرد و به داخله قدرت و نزد خارجه شأن و شوكت داشت . و بعد از شهادت او ، معلوم شد كه اين سلطان ، چقدر پليتيكدان و با عزم و حزم بوده است . من اگر بخواهم كارهاى او را شرح دهم ، سى هزار بيت كتابت لازم است ؛ ولى ، مجال اين كار را ندارم ؛ و در دورهى او ، چندان حقوق نبردهام كه حقوق به خرج دهم .
همينقدر عرض مىكنم كه : در ميان سلاطين قاجاريه ، ناصر الدين شاه دويم سلطان است ؛ بلكه ، اول سلطان است كه تغيير پليتيك داد : رزم را با بزم و عيش را با طيش مخلوط ساخته ، در اين دو صفت ضد ، بسى كارها از پيش برد و نام نيك گذاشت . و هيچيك از سلاطين اينطور نبودند كه هم عيش كنند و هم طيش آرند و كار دولت و ملت به خوبى بگذرد ، و در نظر داخله و خارجه اعتبار و اقتدار پيدا كنند و به تدبير ، با بىپولى صاحب اعتبار باشند .
اما ، در تمجيد اين شاه من چه نويسم ، كه آيندگان بگويند : چون افضل الملك مورخ اين دوره بوده است ، محض تملق تمجيد نوشته است . به خداى احد و واحد قسم ، كه من تملق نمىنويسم و حقيقتنگارى مىكنم . اگر حقيقتنگارى نمىكردم ، از بعضى اجزاء اين شاهنشاه خيانتها نمىنوشتم كه فردا ، بعد از چاپ شدن اين كتاب ، با من دشمن شده و سعايتها كرده ، به اردبيل و كلاتم روانه دارند و محبوسم آرند . من مثل فلان مورخ نيستم كه محض خاطر ميرزا آقا خان صدراعظم نورى ، از ميرزا تقى خان اتابك اعظم ، كه بهترين وزراى اسلامى بوده است ، بد بنويسم . من در نوشتن اين تاريخ ، جناب مستطاب آقا ميرزا على اصغر خان صدراعظم صدارت داشته ؛ هيچ تملق از او نكردهام . چون او معزول شده ، دورهى صدارت جناب مستطاب آقا ميرزا على خان امين الدوله فراهم آمده ؛ در آن دوره ، از جناب آقا ميرزا على اصغر خان صدراعظم معزول و مخذول بد ننگاشتهام . باز امين الدوله معزول شده و جناب آقا ميرزا على اصغر خان امين السلطان صدارت ايران يافته ، و جلد
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 402
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٤٠٢