ايران حاصل نروئيد . كار بر مردم سخت شد . قيمت يك من نان به پنج قران و ده شاهى رسيد ، كه دويست و بيست پول باشد . مورخين آن زمان ناقص بوده ، يا ملاحظهيى در كار داشته ، جزئيات آن زمان را ننگاشتهاند . من در آن زمان مورخ نبوده ؛ لكن ، همه چيز را به خاطر دارم . و كنون ، به صدق مىنگارم .
و اللّه ! به رأى العين ديدم كه : مردم در سر گذرها از گرسنگى مىمردند . آن وقت ، سايرين جمع شده ، به دهان او نان مىگذاشتند . بعضى به جان آمده ، مىگفتند كه : « يك روز و يك شب بيشتر است كه بىنان ماندهايم . » بعضى ديگر از بوى نان به جان نيامده ، حياتشان عودت نمىكرد . و من كه بچه بودم و به محلات خارج چندان عبور نمىكردم ، در اطراف خانهى خود سه نفر را چنين ديدم . و باز در ايران ، كار به جايى كشيد كه خون گوسفندان كشته را جمع كرده ، در آتش گذاشته ، قدرى گرم كرده ، مىخوردند . پوست خيك روغن و شيره را اگر مىيافتند ، مىخوردند . مردم بيچاره اگر بچه را پنجساله يا ششساله ، كه مميز نبود ، گول زده ، به خانهى خود برده ، او را كشته ، در ديگ انداخته و جوشانيده مىخوردند . « بچهخوره » يك عنوانى بود كه اگر اغنياء مىخواستند بچههاى خود را بترسانند ، مىگفتند : « هيچ مگو كه بچهخوره آمده است ! » لهذا ، بچهها ساكت مىشدند . بسى بچهها را از ديگهاى خانهى مردم پخته درمىآوردند .
ميرزا محمود ، برادر شيخ مرتضاى صديق ديوان ، در يكى از شبهاى ماه رمضان همين سال ، براى من و ميرزا على خان منصورى و فلان سرتيپ توپخانه ، كه اسم او را فراموش كردهام ، بيان كرد كه : « من در سال مجاعهى دولت ناصرى ، با فلان و فلان ، كه اسم هردو را من مورخ فراموش كردهام ، از تهران به قم حركت كرديم . چون به قم رسيديم ، در سر گورستان دخترى نه ساله يا ده ساله را افتاده ديديم . دانستيم كه او از گرسنگى به خاك درافتاده است . باهم گفتيم كه : احياء نفس ، بهتر از زيارت حضرت معصومه است . لهذا ، او را برداشته ، به منزل آورديم . شربت داديم و به او نان خورانيدم ، تا به حال آمد . از او استفسار نسب و شرح حال كرديم . او گفت : من دختر فلان هستم .
پدر و مادرم بيچيز بودند ؛ فرزندى كوچكتر از من داشتند ؛ او را كشته و خوردند . من كه قدرى عقل داشتم ، بر خود ترسيده ، به اين گورستان كه محل عمومى است آمدم و قدرى ماندم و از گرسنگى بىحال مانده ، ضعف كرده . و كنون ، شمايم دريافتيد . » ميرزا محمود گويد : « ما او را به پدر و مادر رسانديم و قدرى خرجى داديم . »
سبحان اللّه ! كار آن دوره كه من به خاطر دارم ، بدين مثابه بوده است . ولى ، شاه شهيد ناصر الدين شاه در آن دوره كارى كه كرد اين بود كه : دويست نفر از فقراى تهران را به ناظم خلوت خود سپرد كه خرج ايشان را متحمل بود . و به هريك از اعيان و اركان دولت ، ده تن و بيست تن و سى تن سپرد كه آنها متحمل مخارج ايشان شوند . و مرحوم حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار اعظم ، كه صدراعظم آن دوره بودند ، قرار دادند كه در قورخانه شب نانها بپزند ؛ و على الصباح هركس در ميدان مشق حاضر شود ، به او قرصه نانى دهند و از در ديگر او را بيرون كنند . هرروز ، به قدر ده هزار زن و مرد به ميدان مشق حاضر شده ، قرصهنان مىگرفتند . ولى ، در ميان اين مردم بعضى استحقاق
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٩٤