مىگفت : « اوهوى عمو ! » ما جهت تكرار اين كلام را ندانستيم .
گويا زن و شوهر و اطفال كه در يك رختخواب خوابيده بودند ، جا تنگ بوده ؛ شوهر مىغلطيده ، عرصه و فضا را بر عيال تنگ مىكرده . و لحاف و روانداز عقب مىرفته ، زن بيدار مىشده ؛ با دست شوهر خود را عقب مىزده و به گفتن « اوهوى عمو » تكلم كرده است .
صبح ، ناچار از آنجا كوچيده ، به يكى از مغارههاى كوهى كه مشرف به تخت جمشيد است پناه برديم . و هرروز صبح ، به نقش رستم كه قبر داريوش و مقصود و منظور ما بود مىرفتيم . منجنيق سىذرعى بلند شد . و هرروز ، به قدر دو هزار نفر از اطراف به سير ونظاره مىآمدند . بلكه ، بعضى از آنها در آن حوالى منزل كرده ، براى اهل تماشا نان تهيه و پخته كرده ، تا صبح آنجا به سر مىبردند . و انتظار داشتند كه كار ما با منجنيق به كجا خواهد رسيد . و براى ما مثل مىآوردند كه : فلان فرنگى در فلان سال ، به اين مقبره آمد و در اينجا داخل شد ؛ و سال را به آخر نرسانيد و مرد . يا فلان ايرانى سنگى از اينجا بهدر برد ؛ و فى الفور تير اجل خورد . ما گوش به اين ترهات نكرده ، اعتنا ننموديم .
منجنيق كه تمام شد ، بالا رفتيم ؛ و حقيقتا ، چيزهاى عجيبه ديديم كه اسلاف ما نديده بودند . براى اينكه ، آن مسافرين فرنگى به خود خرج ساختن منجنيق را هموار نكرده بودند ؛ و آنچه را كه در سفرنامهى خود نوشتهاند ، به معاونت دوربين از دور ديده بودند .
ما بالاى سر اين چند صورت ، خطوط پيكانى يافتيم . معلوم شد كه اسامى ولات و ساتراپهاى مملكت وسيعهى داريوش هستند . - ساتراب و ساتراپى از الفاظ خارجه است .
ايالت و حكومت هر مملكتى را ساتراپى گفتهاند . غلامحسين - بعضى از آنها كليتا محو ، و بعضى قريب به محو شدن است . هفتتاى آنها كه خوانده مىشد ، عكس انداختيم .
و غريبتر از همه آنكه : در لاى اين خطوط منقوره ، يك نوع صمغ آبىرنگى چسبانده بودند كه از پائين ، بهواسطهى اختلاف رنگ سنگ و اين صمغ آبى ، در نهايت خوبى خط خوانده مىشد . و به مرور دهور ، اين صمغ محو شده بود و خط لا يقرء مانده بود .
اوقاتى كه در اصطخر بوديم ، از سفارت فرانسه ، مقيم تهران ، كاغذى رسيد و ما را دعوت و احضار به پايتخت ايران نمود . ما كارمان تمام شده بود ؛ از اصطخر به اصفهان آمديم . در جلفا ، در زاويهيى كه متعلق به كاتوليكها است و « پرپاسكال » مدير آنجا است ، منزل كرديم . شاهزاده را ديديم ؛ يعنى : ظل السلطان حكمران اصفهان . ابلاغنامه و صورت « مسيو كارنو » ، رئيس جمهورى را به ايشان داديم . با پذيرايى خوبى كه از ما كرد ، دلخوش شديم . بعد ، بعد از توقف يك هفته ، با اسب چاپارى پنج روزه به تهران آمديم .
در ورود به تهران ، پايتخت ايران ، كه از خيابان بسيار تميز خوبى عبور نموديم كه به مهمانخانهى « پرود » داخل شويم - مقصودش خيابان علاء الدوله است - ، چند نفر از اطفال تهرانى به ما برخوردند ؛ با كمال فصاحت به ما گفتند : « بونژور مسيو لو كوشون ! » يعنى : سلام بر شما ، اى آقايان گراز صفت ! ما خندهى بسيارى كرده ، داخل مهمانخانهى پرود شده . دست و رويى شسته ، كالسكه كرايه كرده ، به تجريش - منزل ييلاقى سفارت
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 351
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٥١