تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
نه چنين است . اهل اسلام ، خون عيسوى و يهود را حلال نمىشمارند ؛ مگر وقتى كه ، طرف جنگ و مملكت‌گيرى واقع شوند . و نجس بودن آن‌ها ، به‌واسطه‌ى آن است كه دست به سگ و شراب مىزنند و تطهير نمىكنند . اهل كتاب هستند ؛ بالذات نجس نيستند ، بالعرض نجاست دارند . شايد اگر غير از ما فرنگيان در اين كاروان بودند ، آن‌ها را خوب مىپذيرفتند . بدبختانه ، ما كه از بندر ديلم بيرون آمديم ، اول رمضان و ماه مقدس ايرانيان و هنگام روزه گرفتن ايشان است . علاوه بر اينكه ما را منزل نمىدادند ، به هر قيمت كه از آن‌ها مىخواستيم ارزاق بخريم ، نمىفروختند ؛ و حرفشان اين بود كه : « اعانت و معاونت به كفار و گناهكاران ، مثل اين است كه خود شخص معصيت كرده باشد . » ولى « شكم گرسنه صدا نمىشنود » ، و اين مثل از قديم گفته شده است . به هر حيله هست ، بايد تحصيل خوراك كرد ؛ اگرچه به عنف و زور باشد ؛ به التماس و عجز كار از پيش نمىرود . هر قدر التماس ما زيادتر مىشد ، بيشتر فحش مىشنيديم ؛ بلكه ، كتك مىخورديم . و از آن‌طرف ، گرسنگى ما رو به تزايد بود . بيرون ده ، چند مرغ ديديم كه مشغول چرا هستند . ما حمله به مرغ‌ها برديم و آن‌ها را به كنج ديوار رانديم . دو تاى آن‌ها را گرفته ، فى الفور گردنشان را پيچانيده ، كشتيم . خودمان چقماق تفنگ‌ها را كشيده ، مشغول و منتظر مدافعه شديم . دهاتيان جرأت نكردند نزديك ما بيايند ، از دور فحش مىدادند و سنگمان مىزدند . محمد مرغ‌ها را در ميان ديگى گذاشته ، مشغول طنج شد . همين‌كه خوب پخته شدند ، تفنگ‌ها را به زمين گذاشته ؛ در حضور جمعيت ده ، مشغول خوردن گرديديم . رفع گرسنگى كرديم . صاحب مرغ‌ها ، ناچار لرزان لرزان جلو آمده ، با عجز و انكسار مطالبه‌ى قيمت مرغ‌ها را كرد . ما ده شاهى ، كه نيم قران و يك درهم باشد ، به او داديم . او ما را دعا كرد و رفت . غروب مؤذن كه اذان گفت ، اهل ده در نزديك يورت ما اجماعا صف بستند و نماز خواندند . ما در شب هم چند مرغى خريده و پخته ؛ قدرى را خورده ، باقى را برداشته براى ناهار فردا ذخيره كرديم . و آخر شب كه هنوز آفتاب طلوع نكرده بود ، به راه افتاديم . باز از يك تنگه گذشتيم . قدرى كه از اين ده دور شديم ، مقدارى رانديم تا به قريه‌ى « قانادا » كه در قديم الايام موسوم به « جنابه » بود ، رسيديم . « مترجم » مىگويد : ياقوت حموى در معجم البلدان و مسعودى در مروج الذهب و حمد اللّه مستوفى قزوينى در نزهت القلوب ، به اختلاف جزيى اسم اين بندر و شهر را نگاشته‌اند . ياقوت حموى « جنابه » مىگويد . مسعودى « جنابا » مىنويسد . حمد اللّه مستوفى « گنداب » مىنگارد . و صحيح همين است كه عرب‌ها « گنداب » را معرب كرده ، « جناب » نوشته‌اند . « گنداب » يعنى : محل آب بدبو . مسعودى گويد كه : در جنابا ، پارچه‌يى مىبافند بسيار ممتاز كه « جنابيت » مىگويند . در معجم البلدان تفصيل اين بندر و شهر مفصل است ، و ما مىنگاريم . ياقوت حموى مىنويسد كه : من اين بندر و شهر را مكرر ديده‌ام . بلافاصله در كنار خليج فارس واقع نشده است ؛ در سه فرسخ كمتر ، در ساحل دريا ، در كنار خليجى بنا شده است . اما ، از دريا به