تا ده و بيست خيك را به هم ترتيب و وصل مىدهند ؛ و روى خيكهاى بسته شدهى به هم را با چوب و نى مىپوشانند . مسافرين را روى آنها نشانيده ، به آنطرف رودخانه مىبرند .
ما هر قدر نزديك به دريا مىشويم ، هوا غليظ و گرم است .
منزل سيم ، به بندر ديلم رسيديم ؛ شهر كوچكى است . در آنجا ، ايرانيان يك قلعه دارند و اطرافش مختصر نخلستانى است . منزل ما در خانهى حاكم است . به واسطهى پنجرههايى كه در اتاقها گذاشتهاند ، جريان هوا زياد است ؛ شخص به راحتى زندگى مىكند . بندر ديلم از بندرهاى بسيار خوب خليج فارس است . در معنى ، تجارتگاه ايران و هند و عثمانى است . و در اين بندر ، كشتى زيادى از هر بابت ديده مىشود . اما ، ايرانيان اهتمامى درآبادى اين بندر نمىكنند . هرنقطهيى از پايتخت و مركز دولت ايران دور است ، به تناسب دورى خراب است . بندر ديلم كه در منتهاى جنوب ايران و سرحد است ، قهرا خرابتر از ساير جاهاى ديگر مىباشد .
ميرزا عبد اللّه خان حاكم بندر ديلم ، شخصا تاجر منش است . در اين دو سه شبى كه ما در آنجا بوديم ، هرشب در بالاى بام باهم مىنشستيم و مشرف به دريا بوديم . از اول شب تا وقت خوابيدن ، متصل عاملها و كاركنان خان مىآمدند ؛ ورود و خروج بارهاى مال التجاره را به آقاى خود مىگفتند ، و او ثبت برمىداشت . از وجنات خان پيدا بود كه از تجارت فايدهى كلى مىبرد . ورود ما به بندر ديلم ، يك نوع سعادتى بود كه ما از اين راههاى بد و هواهاى گرم و هزار نوع حوادث ، خلاص شديم و به كنار دريا رسيديم .
از اين به بعد ، آسوده خواهيم بود . ما وقتى كه به بندر ديلم رسيديم ، از صرافت اينكه به كشتى نشسته به بوشهر برويم ، افتاديم . قصد كرديم كه همين كنارهى خليج فارس را گرفته ، از خشكى حركت كنيم . تا هرجا كه ممكن باشد ، يك طرف ما دريا و يك طرف خشكى باشد . تا ببينيم چه خواهد شد .
از كنار دريا ، گاهى به مسافت چهار فرسخ و گاه نيم فرسخ ، كوه پيدا است . و اين جلگهى تشكيل شده ما بين دريا و كوه ، بهواسطهى آبهايى كه از دامنهى كوهستان جارى است ، غالبا داير و معموره است . اگرچه هوا به شدت گرم است ؛ اما ، نسيم دريا و رطوبت ، چندان ما را اذيت نمىكند كه در خوزستان و رامهرمز رنج كشيديم . در اين منازل ، شب حركت كردن خيلى مشكل است ؛ براى اينكه ، دريا بعضى خليجهاى كوچك و غديرها تشكيل داده است . اگرچه عمق آنها كم است ؛ اما ، بايد به زحمت گذشت ، كه از اهالى دهات بلد گرفت تا به سهولت عبور كرد .
روز اول كه غروب بود ، نزديك ده رسيديم . سگهاى زياد به ما حمله آوردند .
و بلافاصله پشت سر سگها ، اهالى ده را ديديم كه با تفنگ ما را استقبال كردند و ما را به ده راه ندادند . آفتاب به زمين تابيده و گرم كرده بود ؛ و وحشت حيوانات سبع ، بخصوص شير ، و ترس از دزد ما را تا صبح در بيرون ده بيدار نگاه داشت . اهالى اينجا بسيار وحشى هستند و تمكين به احدى ندارند . و ما چون عيسوى مذهب و اهل اروپيم ، اهالى متعصب ما را نجس مىدانند و خونمان را مباح مىشمارند . به اين جهت ، ما را به آبادىهاى خودشان راه نمىدادند .
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 343
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٤٣