ششم « ژون » ، اول طلوع آفتاب ، با يك بلدى كه از عربها بود از رامهرمز بيرون آمديم . درجهى حرارت در رامهرمز ، در سايه ، در زير سقف پنجاه درجهى سانتيگراد است . بلد عرب ما را به كنار رودخانهى آب زرد يا تالا رسانيد . ولى ، گزار و معبر آب را نمىدانست . به هرطور بود ، از آب زرد يا تالا گذشتيم . به آنطرف رودخانه ، به دهى رسيديم كه دور آن ديوار و مانند قلعه داراى بروج و در بسته بود . ما به زحمت در را گشوديم ، داخل ده شديم . شخصى بيرون آمد و گفت : « چه مىخواهيد و از كجا مىآئيد ؟ » گفتيم : « مسافريم و عزم رفتن به بهبهان را داريم ! » شخص دهقان ، با كمال تغير به ما گفت : « مگر از زندگى خود سير شدهايد ؟ يك قدم جلوتر برويد ، اعراب ياغى شما را هزار پاره مىكنند ! »
ما هر قدر او را تطميع كرديم و پول داديم ، راضى نشده كه با ما همراهى كند و بلدراه شود . ما گفتيم : « بلد هم كه با ما نباشد ، ما خواهيم رفت . » چاروادار ما دزفولى و جوان بود ، از وحشت مىلرزيد و صريح به ما گفت : « من از اينجا قدم از قدم برنمىدارم و به رامهرمز معاودت مىكنم ! » گفتيم : « هركجا مىخواهى برو ! ما را به وجود شخص تو كه ترسان و بيدل هستى ، احتياجى نيست . لكن ، مأيوس از قاطران خودت باش كه نگاه مىداريم ! » مكارى آهى كشيد ، گفت : « عاقبت كار خود را مىدانستم . وقتى كه از دزفول عزم حركت با شما كردم ، زن من گفت : هركس به عيسوى خدمت كند ، براى او شوم است و خدا او را ناچار دچار صدمت خواهد نمود . سه سال است كه به زحمت زياد مالى اندوختم ، و اين دو سه قاطر را خريدهام . شماها كه به اين راه مىرويد ، كشته مىشويد ؛ جهنم ! براى من مساوى است . لكن ، اعراب كه قاطران مرا مىبرند ، چه خواهم كرد ! » و بيچاره دست به گردن قاطرهاى خود مىكرد و چون سيل از ديده اشك مىباريد .
ما اعتنايى نكرده ، قاطرها را جلو انداخته ، به راه افتاديم . اين صحرايى كه ما مىپيمائيم ، از تعدى و هجوم بختيارى ، بىزراعت و باير و خالى از سكنه مانده است .
بعد از طى مسافت زيادى ، به ده خرابى رسيديم . در پناه يكى از خانهها كه نصف سقف داشت ، راحتى كرديم . اين ده خالى از سكنه ، و اهالى طورى به عجله فرار كردهاند كه بعض از اشياء خود را در خانهها گذاشته و رفتهاند . از جمله : در اتاقى كه ما منزل كرده بوديم ، در گوشهيى پياز زيادى ديديم ؛ كه غذاى امروز منحصر به همان پياز شد .
بعد از قدرى راحتى ، از دور امامزادهيى ديديم كه گنبدى داشت و اطرافش تميزتر از ده بود . به طرف امامزاده رفتيم . اطراف امامزاده ، دو سه خانوار عرب كه سمت خادمى امامزاده را دارند و بختيارىها به جهت احترام امامزاده آنها را غارت نكردهاند ، ديده شد . اين امامزاده در نزديك قريهى سلطانآباد واقع است . در نزديكى امامزاده ، رود « جراحيه » يا « خوردستان » جريان دارد . و آب رودخانهى تالا ، يا آب زرد ، داخل به اينرودخانه مىشود . و در اطراف رودخانه ، اشجار بيد و گز روئيده شده است .
و در اين بيشه ، شير و شكال بسيار است .
شيخ مزعل ، حاكم محمره قلمرو خوزستان و ايران ، وقتى كه به تبعهى خود كه از
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٣٤