تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
صبح ، ما از اين منزل حركت كرده ، به « ميدويد » مىرويم . لا بدا بايد از مصب آب زرد كه داخل تالا مىشود ، بگذريم ؛ و اينجا ، عرض آب زرد زياد است . در اينجا ، بلد ما مردانگى كرده ، به يكى از دهاتىها دو قران داد كه گاو زراعت خود را به اختيار ما گذارد . او راضى شد . بارهاى ما را روى گاو بار كرد و آن دهاتى عريان شده ، افسارى كه به گردن گاو بود به دست گرفت و به آب زد و به آن طرف رودخانه برد . ما هم لباس‌ها را كنده ، اسب‌ها و قاطرها را برهنه كرده ، به آب زده ، گذشتيم . آن سمت رودخانه ، وضع صحرا تغيير كرد . به‌واسطه‌ى مسيل‌هاى خشك شده كه « يارلاقان » - هاى عميق تشكيل داده بود ، مجبور بوديم كه راه را دور كرده ، از معبرى هموار و سالم به اعوجاج حركت كنيم ؛ و غالبا پياده راه مىرفتيم . در اين صحرا نه علف بود و نه درخت و نه چرنده و نه پرنده . بعد از پنج ساعت راه رفتن ، با زحمت به صحراى سبز رسيديم و بعض سياه چادرها در محوطه‌ى آن صحرا افراشته ديديم كه از طايفه‌ى بختيارىها بود . رئيس عشيره كمال مهربانى را به ما نمود . ما را در يكى از چادرها منزل داد ، و هيچ مضايقه از فروش مرغ و نان و كره نكرد . چيزى كه نداشتيم ، قند بود كه قدرى از قندهاى ما را در منزل قبل دزديده بودند ؛ و آنچه باقى مانده بود ، در عبور از رودخانه آب شده بود . در اين صحرا ، شالىكارى مىشود . اين طايفه‌ى بختيارى از اهالى جانكى هستند ؛ و به اين جهت ، بالنسبه مهربان‌تر و باادب‌تر بودند . عكس آن‌ها را كه مىانداختيم ، وحشت نمىكردند . زن‌ها صورت گشاده و بىپرده‌اند و غالبا خوشگل مىباشند ؛ و از براى زينت حلقه [ يى ] از نقره كه فيروزه بر آن نصب است ، به پرده‌ى دماغ ، به‌واسطه‌ى سوراخى كه نموده‌اند ، مىآويزند ؛ و در تمام بدن آن‌ها خال كوبيده شده است . و عجب اين است كه : اين طايفه‌ى بختيارى در دين خودشان تعصب دارند ؛ و اول دفعه است كه ما بختيارىها را مىبينيم كه نماز مىخوانند . بيشتر اين طايفه‌ى « ميدوى » گاوميش دارند و شير و ماست و كره‌ى آن‌ها از گاوميش است . شب ، وقتى كه مال‌هاى خود را از چريدن برگردانيده بودند و جابه‌جا كردند ، چوپانان يك نوع آوازى كه مشابه به آوازهاى اهالى شهر « تيرول » است مىخواندند . و زن‌ها با اسباب دستى گندم آرد مىكردند . شب را در آنجا خوابيديم . اول طلوع آفتاب ، از جا جستيم و بارها را بستيم ؛ به راه افتاديم . بلد ما يك سوار بختيارى است ؛ ماها را از راه‌هاى بسيار بدعبور داد . يك فرسخ كه رفتيم ، به « ابه » هاى بختيارى رسيديم . عبور ما از كنار رودخانه‌ى « آلا » مىباشد ؛ عرض آن زياد و عمق آن كم است . جريانش تند نيست ؛ از همه‌جاى اين رودخانه‌ى عريض ، به سهولت مىتوان گذشت . تا به جايى كه عرض رودخانه تنگ و جريانش تند مىشود ، ما مجبورا از كنار رودخانه دور شده ، در جلگه روانه شديم . از جلگه هم الجائا به دامنه‌ى كوه رسيديم . راه ابدا ديده نمىشود ، و به قدرى راه بد است و خطرناك كه پياده جلوى اسب‌ها را گرفته ، از دامنه‌ى كوهى به دست چپ ، كه ارتفاع هزار ذرع سنگ است و طرف دست راست دره‌ايست كه دويست ذرع گود است ، عبور مىكنيم . و رودخانه‌ى تالا از وسط اين دره و گودال ، با نهايت تندى جريان دارد .