ما گرفته ، رفتند . يكى از آن پنج سوار ، بهواسطهى خوشمعامله بودن ما ، با ما رفيق راه شد ؛ و قرار داد كه با ما تا رامهرمز بيايد و انعامى بگيرد .
تا غروب آفتاب در راه بوديم . نزديك مغرب بود ، كه از دور نخلستان زيادى ديديم . ما كه در سر نخلستان بوديم ، بلد ناجوانمردمان بعض اشياء ما را دزديده ، فرار نمود . ما بدون بلد به سمت نخلستان حركت كرديم . از ميان نىزارى عبورمان افتاد .
پشه طورى ما را اذيت كرد ، كه نزديك به هلاكت بوديم . اما ، چاره نداشتيم ؛ نه راه جلو رفتن را مىدانيم ، و نه راه مراجعت را . ناچار ، شب را در همان نىزار به سر برديم و تا صبح از گزيدن پشه نغنوديم .
خلاصه ، آفتاب كه طلوع كرد ، ما به راه افتاديم و يك ساعت وارد رامهرمز شديم .
عقيدهى ايرانيان اين است كه : بانى اين شهر « هرمزين شاپور » بوده است كه سيصد سال بعد از ولادت مسيح سلطنت مىكرده است . و اعراب وقتى خوزستان را تصرف كردند ، رامهرمز را هم مفتوح ساختند . هنگامى كه امير تيمور به طرف شيراز مىرفت و از اينجا عبور مىكرد ، شهر را خراب و اهالى آنجا را قتل عام نمود ؛ كه از آن زمان تاكنون ، هنوز خراب است . و در اين وقت ، بزرگتر و شيخ رامهرمز « امير عبد اللّه » است . اما ، اغلب اوقات بختيارىها بهواسطهى پيشكشى كه به حاكم عربستان مىدهند ، حكومت رامهرمز را از شيخ عرب مىگيرند . سه سال است كه ما بين بختيارىها و عربهاى رامهرمزى ، نفاق و زدوخورد است . عربها بختيارىها را از حدود رامهرمز دوانيده و خود مالك شهرند . در اين شهر رامهرمز ، از ده قسمت ، نه قسمتش در ظرف اين سه سال خراب شده و شخص كوچه و خانهها را ويران مىبيند . از يكى از اهالى رامهرمز پرسيديم كه : « قبل از جنگ ، شما با بختيارىها سكنهى اين شهر چند نفر بوديد ؟ » به زبان فارسى گفت : « بسيار بسيار ! » لغت مجهولى است كه چيزى از حد عدد از آن معلوم نمىشود . اما ، آنچه ما به نظر دقت ملاحظه نموديم ، جمعيت اين شهر از چهار تا پنج هزار نفر بيشتر نبوده است ؛ لكن ، حالا اگر دويست نفر سكنه داشته باشد .
پسر امير عبد اللّه كه پدرش حاضر نبود ، ما را پذيرفت و يكى از آن خانههاى خراب را به ما منزل داد . در اين خانهى خراب ، اقسام حيوانات خزنده ديده شد ؛ على الخصوص ، عقرب سبز رنگ زياد . ما در پشتبام خانه ، در تاريكى شب را گذرانديم ؛ و صبح على الطليعه ، به باغى رفته ، منزل كرديم . در اين باغ ، اقسام اشجار ديده شد :
نارنج و ليمو و پرتقال و انجير و انار و انگور . و تمام اين اشجار ، جز انار كه از گل بود ، ساير درختان ميوههاى رسيدهى حاضر داشت . در اين باغ ، يك خيابان بسيار وسيع مطولى بود كه يكدرميان ، درخت نارنج و خرما كاشته شده بود . در تمام روز ، اين خيابان سايه داشت . و حقيقت ، جاى ما از هر جهت راحت و باصفا بود . در وسط اين باغ ، گنبد سفيدى كه مقبرهى امامزادهيى بود ديده شد . و در وسط گنبد ، در گيلاوى به خط كوفى ، از آيات قرآن خوانده مىشد . در پشتبام امامزاده كه شخص مىرفت ، هر قدر نگاه مىكرد ، باغ و بساتين مىديد ؛ اما ، به طرف ديگر كه شخص نگاه مىكرد ، جز خرابى و ويرانى چيزى ديگر نمىيافت .
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 333
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٣٣