در راه رو نداد . دارابخان همانطورى كه به خوشرويى و مهربانى دفعهى اولى ما را پذيرفته بود ، مجددا در خانهى خود ما را پذيرفت . اما ، زنهاى خان و ساير نسوان « ابه » و دهات ، به قدرى از ما طلسم و دوا خواستند كه بالاخره به دارابخان شكايت كرديم ؛ و بقيهى ايامى كه در قلعه تول مانديم ، به آسودگى زندگى كرديم . مگر زن سوگلى خان ، كه انواع و اقسام مأكولات به دست خود براى ما تهيه كرده ، مىفرستاد ؛ و اتصالا ، نوكرش كه حامل هدايا بود ، از طرف كدبانو طلسم محبت طلب مىكرد .
ماالجائا شارلاتانى كرده ، به او جواب مىداديم كه : « بايد منتظر ايام البيض شد .
و خروس سياه رنگى را كه در تمام پر و بال او خال سفيدى نباشد ، قبل از طلوع آفتاب كشت و او را به دو قسمت متساوى كرد ؛ بدون آنكه و زنا باهم تفاوتى داشته باشد . يك قسمت را تماما شما بايد بخوريد ، قسمت ديگر را به دارابخان بدهيد . »
مجددا ، نوكر بانو آمد كه : « ديگر دعايى و طلسمى لازم است ، يا دوايى خواهيد داد كه به مرغ آلوده نموده ، به خان بخورانيم ؟ » گفتم : « خير ! ما آنچه طلسم و دعا لازم باشد ، از دور خودمان توجه كرده ، مىخوانيم . و هيچ دوايى هم در اين مورد لازم نيست ؛ مگر اينكه ، دقت كامل نمايند كه اين مرغ را در كرهى خالص سرخ كنند كه هيچ دنبه و چربى خارجى نداشته باشد . »
واقعا به اصرارى كه اين بىبى در مطالبهى دعا و طلسم مىكرد ، ظلم بود كه او را نااميد كنيم . و تدين ما هم در اين راهنمايى ، مشوب به چيز بدى نشده بود ؛ زيرا كه ، خوردن خروس ، آن هم بريان شده در كرهى تازه ، اعم از اينكه خروس سفيد يا سياه باشد ، غذاى بسيار لذيذى خواهد بود . از اين گذشته ، ما در اوايل ماه در اينجا توقف داشتيم و با ايام البيض ، سيزده يا چهارده روز وقت داريم ؛ و دو روز ديگر هم در اينجا بيشتر توقف نخواهيم كرد . بعد از رفتن ما ، اگر جنبل و جادوى ما اثرى كرد يا نكرد ، به ما صدمتى نخواهد داشت .
شب كه تاريك شد خوابيديم . قدرى صداى شكالان و بعد بانگ و پارس سگهاى قلعه و « ابه » ، ما را اذيت كرد . يك « كنسرت » بسيار معتبرى ، منتها بدآهنگ ، از اطراف تا صبح براى ما موجود بود . شب را دارابخان با ميرزا على اكبر ، نويسندهاش ، سوار حاضر كردند كه فردا با ما همراهى كنند و دليل شوند . فردا كه آخر ماه مه بود ، اول طلوع آفتاب از قلعه بيرون آمديم . تا دو ساعت رانديم ، به باغ « ملك » رسيديم .
باغ ملك در انتهاى خاك جانكى و ابتداى سرحد رامهرمز است . شب را با نهايت آسودگى ، در باغ ملك صبح كرديم . صبح ديگر كه حركت كرديم ، از يك صحراى سبز پر حاصلى عبور كرديم . از آن صحرا كه گذشتيم ، گردنهى كوچكى را طى كرديم ، به صحرايى وسيعتر كه سبز و خرم بود ورود نموديم . طايفهى اميرزاده ، كه باز يكى از طوايف بختيارى است كه در اراضى رامهرمز زراعت مىكنند و ماليات را به حاكم آنجا مىدهند ، در اين جلگه و دو سه ده كه اينجا واقع است سكنا دارند . در يكى از اين محل ، در خانهى بسيار كثيفى ما را منزل دادند . و اين طايفه اگرچه جزء چارلنگ هستند ؛ اما ، چندان اعتنايى به دارابخان ندارند . اهالى دور ما را گرفته ، به ديدهى
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 329
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٢٩