و اگر روشنايى به شيشههاى دوازده برسد فورا سياه و ضايع مىشود ، قبول نمىكرد .
تا آنكه به شدت از ما دلخور و رنجيدهخاطر شد و از ما قهر كرد ؛ و بدون اينكه ما را هادى و دليل راه بشود ، جلوتر از ما به اوبهى خود رفت . و ما از بيراهه و از جايى كه محل عبور و گذار نبود ، با زحمت زياد از درياچه عبور كرديم . و از آن روز به بعد ، هرشب جل و نمد و افسار اسب ما دزديده مىشد ، و به اقسام مختلفه براى ما دردسر وارد مىگرديد .
ما مستأصل شده ، به نزد ملا عباس پدرش شكايت برديم كه تازه وارد شده بود .
و حتى ، او را تهديد كرديم كه : اگر چنان كه معجلا اشياء مسروقه را از پسرت نگرفته ، به ما ندهى ؛ ما حتما به اصفهان رفته و شكايت ترا به ظل السلطان ، حكمران اصفهان و فارس و غيرها ، خواهيم كرد .
ظل السلطان سلطان مسعود ميرزا ، پسر شاهنشاه شهيد ناصر الدين شاه هست كه در آن وقت ، ثلث ممالك ايران در تحت حكومت او از جانب پدرش بود .
مولى عباس بهطور مسخره خندهيى كرد ، گفت : « ظل السلطان كه سهل است ، پدر تاجدارش هم نمىتواند به من كارى كند ! » ما از اين جواب ملا عباس ترسيديم و ملتفت شديم كه در اين نقاطى كه از مركز سلطنت دور و قدرت سلطنت و حكومت در اينجاها نفوذ ندارد ، نمىتوان ماند و نبايد خود را به هلاكت انداخت . و تقريبا عكسهايى را كه بايد بيندازيم ، انداخته بوديم و كارمان تمام بود . مصمم شديم كه حركت كنيم . « مسيو گوتيه » از همان راه ساختهى سه هزار قبل كه ذكر شد ، به طرف اصفهان رفت . از آنجايى كه اين هموطن عاقل ما همهجا شهرت داده بود كه من پسر ملكهى انگليسم - يعنى : ويكتوريا ، مادر ادوارد هفتم - و به لباس مبدل به ايران سفر مىكنم ، و كليهى اهالى خوزستان و بختيارى ، بلكه تمام قبايل و طوايف جنوب ايران ، از ملت انگليس بيم و اميد دارند ؛ او را آسوده گذاشته كه سفر خود را به انتها رساند .
ابدا چنين چيزى نيست . اهالى جنوب ايران ، بخصوص ايلات ، نه از انگليس ترس دارند و نه به او اميدوارند . انگليس را جزء تجار مزور محيل با مال مىدانند . ولى ، اهالى شمالى ايران اندكى از روس ملاحظه دارند .
ما اقرار مىكنيم : مادام كه « مسيو گوتيه » با ما بود ، چون به سمت شاهزادگى انگليس خود را معروف كرده ، در زير سايهى او ، ما نيز هم آسوده بوديم . بعد از رفتن او ، عداوت ملا عباس و پسرش ، اسد الله ، با ما زيادتر شد . بعض تجسسات و تفتيشات براى كشف اماكن عتيقه ، و اسباب عكس و طرز رفتار و كردار ما ، به اين طايفهى وحشى چنين معلوم كرده بود كه ما از جنس « كهنه » و « سحره » هستيم .
خلاصه ، روزى كه ما بارها را به مالها بستيم و اسبها را زين كرديم ، تمام اين « ابه » ، از اناث و ذكور و صغير و كبير ، دور ما را گرفته ، فحش به ما دادند و لعنت كردند ؛ بلكه ، چوب و سنگ به ما مىزدند . هرطور بود ما از چنگ اين ميزبانهاى نامهربان ، جانى به سلامت در برديم . در صورتى كه ، اسباب ارتفاع گرفتن و بعضى اشيايى كه متعلق به نقشهكشى بود ، از ما ربوده بودند .
مراجعت به قلعه تول ، خيلى مناسب و بقاعده بود . از مالمير تا قلعه تول ، حادثهيى
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 328
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٢٨