صاحب اين قلعه پذيرفت . جماعتى از تفنگچى و غيرها در حضور او ايستاده بودند .
لباس نوكرهاى خان سياه رنگ بود ؛ اما ، خودش لباس سرخى از پارچههاى بغدادى به تن كرده بود . پهلوى خان ، شخصى به لباس درويشى كه تسبيح بلندى در دست داشت ، نشسته بود . همينكه نزديك خان شديم ، آن درويش برخاست و به جلوى ما آمده ، با كمال فصاحت به زبان فرانسه از ما سؤال كرد كه : « آيا شما به زبان فرانسه متكلم هستيد ، يا نه ؟ » از اين چند كلمه كه در كمال خوبى ، بدون سكته و لكنت ، بيان كرد ؛ معلوم شد كه هموطن ما يكى از فرانسوىها است . ما جواب داديم : « بلى ! همشهرى ، تراهم شناختيم كه فرانسوى هستى . » و تعجب بر تعجب ما از بودن او در اينجا با لباس درويشى ، افزود .
معلوم شد كه اين شخص موسوم به « مسيو گوتيه » مىباشد و از اهل « ليون » ؛ و از طرف وزارت علوم فرانسه ، مدتها است به اين صفحات مأموريت دارد تا تحقيقات علمى راجع به انتشار البشر نمايد . از فرنگ به موصل و از آنجا به بندر بوشهر ، از راه بغداد ، رفته و از بوشهر به شيراز و از شيراز ، از راه بهبهان ، به اينجا آمده است . بعد از آنكه با داراب خان قدرى صحبت كرديم و مىخواستيم به راحتگاه خود برود و ما را تنها با همشهرى خود وا گذارد ، او رفت و قدرى برف براى ما فرستاد . ما بعد از آن آبهاى شور بدمزه و گرم كه از « سوز » تا به اينجا صرف كرده بوديم ، حالا يك آب خنك گوارايى نوشيديم . و به اتفاق همشهرى خود بالاى بام قلعه رفته ، مدتها صحبت داشتيم . خيلى وقت است كه ما از فرانسه بىاطلاعيم . از وطن روزنامه و كاغذى نداريم .
در بين صحبت ، زلزله احساس شد و نوكرهاى خان كه در حياط بودند مشوش شدند . خود خان بىمحابا نزد ما آمده ، پرسيد : « جهت حركت زمين چه چيز است ؟ » گفتيم : « زلزله است ! » گفت : « پس منع كنيد كه ديگر زمين حركت نكند ! » جواب داديم : « در قوهى ما نيست ! » خان گفت : « تا قبل از ورود شما ، پيران ما چنين آيتى نديده بودند . اين بدبختى را شما براى ما آورديد ، و شما بايد رفع كنيد ! » ما سرى تكان داديم و گفتيم : « به چشم ! رفع اين حادثه را خواهيم كرد . » خان مراجعت به اندرون خود نموده ، شامى براى ما فرستاد ؛ صرف نموده ، خوابيديم .
فردا صبح ، از قلعه « تول » به طرف مال مير حركت نموديم . همشهرى عزيز خودمان ، گوتيه ، را به همراه برديم . بعد از چند روز توقف در مال مير ، مسير گوتيه به طرف اصفهان ، و ما از رامهرمز به شيراز رفتيم .
چون توقف ما عجالتا در ميان طوايف بختيارى است ، لازم است كه از اين طايفه و از اين قوم ، آنچه ما تحقيق نمودهايم و در صحت و كذب آن مسئول نيستيم ، مختصرا اشارهيى نمائيم . بختيارىها از تمام طوايف صحرانشين ايرانى ، جنسا و اخلاقا و عادتا ، تمايز دارند . به قامت كوتاه قوىجثه ، تحمل هرنوع خستگى و صدمه را دارند . و هيچ از رسوم انسانيت ، كه در شهرهاى ايران معمول است ، بهره ندارند . زندگانيشان كليتا وحشى است . خيلى مغرور و متفرعن به اين قسم زندگانى هستند . مىگويند : « وجه تسميهى ما به بختيارى ، از آن جهت است كه ما ملت آزاد و غير مطيع هستيم . »
تمام بختيارىها به دو شعبهى عمده منقسم هستند : چهار لنگ و هفت لنگ . و اغلب ، در
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 320
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٢٠