تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
تمام روز در گرما بوديم . آفتاب كه از افق پنهان شد ، كم‌كم نسيم خنكى وزيد . شام خورديم و اندك استراحت كرديم . ماه كه طلوع كرد ، سوار شده ، به راه افتاديم . منزل امروز سخت‌تر از منزل قبل است . دره ماهور و گردنه و سنگستان زياد دارد . چند فرسخى كه رفتيم و از گردنه‌ى مرتفعى سرازير شديم ، به رودخانه‌ى آبى رسيديم . هوا هم روشن شده بود . در دو طرف رودخانه كه عريض بود ، نى و خرزهره و بوته‌ى گز ديده مىشد . آن سمت رودخانه ، وادىيى كم‌عرض بود و طولانى كه به واسطه‌ى آب اين رودخانه ، در آن وادى زراعت كرده بودند . از رودخانه عبور كرديم ، به اول مزرعه رسيديم . قدرى كه از اين موضع دور شديم ، به جهت بدى راه پياده شده ، بالا پوش‌هاى خود را به سر كشيديم و خوابيديم . صبح ، برخاستيم و به راه افتاديم . هوا گرم ، جاده تنگ و معوج است . از زير سم مال‌ها خاك سفيدرنگى كه گچ است متصاعد شده ، از منافذ چشم و دماغ و دهن داخل بدن ما مىشوند . و هيچ آب در سر راه نيست ، كه اين گلوهاى خشك شده را تر كند . يك گردنه كه پانصد متر ارتفاع او بود ، جلو مال‌ها را گرفته ، پياده بالا رفتيم . در اين صحرا ، يك نفر جاندار نمىبينيم . و اين زمين و آسمان و اين هوا ، مشابه به جهنم است . آنچه در توصيف جهنم در اديان مختلفه ذكر شده ، بايد همين اراضى و كوهستان باشد . ما متصل مىرويم و نمىدانيم كى به منزل مىرسيم ، و همه ساكتيم و قدرت مكالمه نداريم . چند ساعت گذشت ؛ به دامن كوهى رسيديم كه در منتهاى دره بود ، و از دور ، در دامن اين كوه لكه‌ى سبزى نمايان بود . پيش خود تصور كرديم كه هرجا علف است ، لازمه‌اش آب است ؛ و هركجا آب است ، شايد انسان هم آنجا پيدا شود . از اينجا كه ما آن لكه‌ى سبز را مىديديم ، سه ساعت مسافت بود . گرما و عطش و راه بد ، ما را بيچاره كرد . خوشبختانه در بين راه ، آب مختصرى ديده شد و چند درخت بيد در كنار چشمه سايه افكنده بود . ما پياده شديم و در زير سايه‌ى بيد راحت كرديم . محمد نوكر ايرانى ما ، اول كارى كه كرد غليانى چاق كرد و كشيد . بعد ، از ترك بند خود چاى درآورده ، دم كرد خورديم . يك دو مرغ لاغر بىگوشتى كه از آن منزل خريده و پخته بوديم ، ناهارمان شد . سيزده ساعت تمام راه رفته بوديم . همين كه قدرى راحت كرديم و ناهار خورديم ، از دور چند تن از نسوان و اطفال را ديديم كه آهسته آهسته به طرف ما مىآيند . كم‌كم نزديك شده ، دور ما نشستند . با زن‌ها بناى صحبت گذاشتيم . پرسيديم كه : « مردهاى شما وقتى كه زنى مىخواهند بگيرند ، چه مىدهند ؟ » جواب دادند : « ما بيچارگان وقتى كه شوهر مىكنيم ، مجبوريم كه جهاز با خود به خانه‌ى شوهر ببريم ! » اين زن‌ها و بچه‌ها همين كه دانستند ما فرنگى هستيم ، و چون غالب فرنگيان را طبيب مىدانند ، شروع به استعلاج نمودند . ما تا وقتى كه خوابمان نبرده بود ، به هريك از آن‌ها يك دوايى گفتيم ؛ كه اگر از آن دوا رفع مرضشان نمىشد ، از دوا و علاج ما صدمه هم نمىديدند . وقتى كه برخاستيم دست و رويى بشوئيم ، ساعدهاى خود را برهنه نموديم و يقه‌ى پيراهن خود را گشوديم ؛ سفيدى پوست ما نمايان شد . شنيديم كه اين‌ها