سرچشمهى كارون به « لودهن » - با « لام » و « واو » و « دال » و « ها » و « نون » - موسوم است . و از آثار عتيقه كه از شوشتر به بالا ، طرف سرچشمه ، در حوالى اين رودخانه ديده مىشود : آثار پل خرابهايست در خاك بختيارى ؛ كه به اعتقاد « لايارد » ، مسافر فرنگى ، از زمان كيان است . و دو قلعه كه يكى قلعه رستم و ديگر قلعه دختر است ، در خاك بختيارى بلافاصله به ساحل رودخانه ديده مىشوند .
« مسيو بابن » و « هوسه » در سفرنامهى خود ، مختصرا چنين نگاشتهاند - كه من خلاصهى مطلب آنها را مىنگارم : ما بايد از شوشتر به مال مير برويم . از شوشتر تا مالمير ، كه مخفف مال امير است ، چهار منزل است . فاصلهى اين منازل غير معين است .
هركجا كه آب شيرين پيدا شود ، كاروان در آنجا منزل مىكند . به اين جهت ، مسافت بعضى از منازل دور و دراز و بعضى نزديكتر است . شب ، از دروازهى شهر خارج شديم ؛ به دو جاده برخورديم . جادهى دست راست به طرف رامهرمز مىرفت . شارع عام و شارع وسيعى است . جادهى دست چپ بالنسبه تنگتر مىباشد و از ميان تلها و درهها عبور مىكند . ما بايد اين سنگستان و كوهستان را بگيريم ، كه به مال مير برسيم .
خلاصه ، بعد از پنج ساعت متوالى كه راه رفتيم ، به گردنهيى رسيديم . هنوز از گردنه عبور نكرده ، مكاريان گفتند كه بقيهى شب را بايد اينجا به سر برد ، و در طلوع آفتاب و روشن صبح از گردنه عبور كرد . ما ناچار از اطاعت و تمكين به مكاريان بوديم ؛ زيرا كه ، كارى در خشكى مشابه ناخدا است كه در دريا باشد ، و بايد در دريا مطيع ناخدا بود .
بارى ، آفتاب كه طلوع كرد ، سوار شده ، به راه افتاديم . وضع صحرا تغيير پيدا كرد . از ميان كوهستانهاى پست و بلند عبور مىكنيم . در بعضى نقاط صحراها ، سبزه و اشجار ديده مىشد ؛ بخصوص ، درخت عناب و سنجد . و در اعماق درهها ، آب صاف زلالى در جريان بود . در اطراف اين قبيل نهرها ، نى و خرزهره طبيعتا روئيده بود ؛ و دور از نهرها ، بوتههاى گز ديده مىشد . ما به اول نهرى كه رسيديم ، خواستيم از اين آبهاى صاف جارى بنوشيم ؛ مكاريان ما را مانع شدند . سخنانى مىگفتند كه ما ملتفت نمىشديم . گوش به حرف آنها نداده ، ما و اسبان آب خورديم و به بليات مبتلا شديم .
دهنها طورى خشك شد ، كه قادر بر تكلم نبوديم . به تأثير معدنى كه مادهى نمك فرنگى معمول است و در اين نقاط از اين معدن زياد است ، قهرا آلوده به اين آبها شده است كه ما را به زحمت انداخت . تا بعد از ظهر راه رفتيم . بالاخره ، به يك درخت « كنار » بزرگى پر سايه رسيديم . از آثار اين درخت اين است كه : در اطراف آن قبر زيادى است . به فاصلهى چند ذرع ، چشمهى كوچكى جريان دارد ، كه مختصر آبى از آن جارى مىشود . اين آب نه خنك است ، نه شيرين . از آن آب ، چاى درست كرديم و خورديم .
هرقدر قند زياد در چاى ريختيم ، باز آن آب طعم تلخى مىداد . به مسافت ربع فرسخ در دامنهى كوه ، ديه خراب كوچكى بود كه جز چند نفر پيرمرد و چند طفل ، در آن قريهى ويران كسى ديده نمىشد . باقى سكنه ، از زن و مرد ، دو فرسخ دور تر رفته ، زراعت خود را خرمن مىكردند كه بعد از كوبيدن ، حمل به اين قريه نمايند .
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 315
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣١٥