و لعب و خودپردازى مشغول هستند ، و مؤبدان مذهب زردشت بر باطل هستند و به خلاف تمدن رفتار مىكنند . بايد ملت و دولت را ترقى داد .
متدرجا سخنان سلمان با اثر شد . از طرف پادشاه ساسانى فرمانى به حاكم خوزستان يا فارس رسيد كه سلمان را گرفته ، مغلولا به مداين روانه دارد . سلمان در زير زمين خانهى خود مخفى شد و به مادر پيرش سپرد كه در را به روى احدى باز نكند ؛ و هركس از سلمان استفسارى كند ، وى طفره زده ، جواب صحيحى ندهد . اتفاقا ، شبى سلمان مشغول تحرير بود و دواتى از سنگ در جلو داشت . شخص فقيرى ، بغتتا ، از در خانهاش وارد شد و نزديك سردابى كه سلمان در آنجا مخفى بود رسيد ، و بناى سؤال و گدايى را گذاشت .
سلمان چنين تصور كرد كه اين شخص گدا نيست و از مأمورين ديوان است ، براى تجسس به خانهى او ورود كرده است . لهذا ، سلمان چراغ را خاموش كرد و به انديشه درافتاد كه چه كند . در تاريكى ، شخصى را ديد كه از پلههاى زير زمين پائين مىآيد .
سلمان تصور كرد كه اين شخص همان گدا است ، و باطنا مأمور ديوان است و او را خواهد گرفت . لهذا ، دولت سنگى را به سمت او انداخت . آن شخص فريادى كشيد و بيفتاد . سلمان صداى مادر خود را شنيد . فورا ، چراغ را روشن كرده ، ملتفت شد كه گدا چون جواب صحيحى نشنيده ، مأيوسا به دنبال كار خود رفته ؛ و اتفاقا مادر او به زير زمين وارد شده ، و او ندانسته دوات را به كلهى مادر خود زده و او را كشته است . سلمان بسيار متوحش شد . ديد كه در ميان دولت و ملت ، متهم و بدنام است ؛ و حالا هم مادرش كشته شده . فردا ، اقوام مىآيند و نعش مادر را مىبينند و استنطاق مىكنند و او از جواب عاجز شده ؛ لهذا ، گرفتار مؤاخذهى ديوان مىشود . به اين ملاحظه ، همان شبانه از رامهرمز فرار كرده ، به جنديساپور رفت . حارث بن كلده ، كه با او سمت رفاقت داشت ، از جنديسابور مصمم رفتن به عراق عرب بوده ، به صحابت او به سمت شام و حجاز رفت .
در شام ، حارث بن كلده از سلمان جدا شده ، به حجاز رفت . سلمان بعد از چندى توقف ، با كاروانى از طايفهى بنى كلب رو به صوب حجاز آورد ، و مختصر مال التجارهيى همراه برداشت . در منزلى ، رؤساى كاروان به او عذرى ورزيده ، او را به شخص يهودى بفروختند . آن شخص يهود او را به مدينه برد . اين واقعه ، قبل از مهاجرت فخر كاينات از مكه به مدينه بوده است . چندى در خدمت آن يهود بود . ورود حضرت فخر كاينات را به مدينه شنيد . در محلهى « قبا » وقت نماز شام ، خدمت آن حضرت شتافت . مقدارى خرما همراه داشت ، نزد حضرت رسول اللّه ، صلى اللّه عليه و آله ، برد . عرض كرد كه : « اين خرما صدقه است ! » حضرت رسول فرمودند : « صدقه به من حرام است . » و به اصحاب اشاره كردند كه آنها بخورند .
بعد از آنكه حضرت رسول اللّه از « قبا » به مدينه تشريف آوردند ، باز سلمان به خدمت آن حضرت مشرف شد . قدرى خرما برده ، عرض كرد كه : « اين خرما هديه و نياز است ! » آن حضرت خرما را قبول كردند و سلمان خوشحال شد ؛ از آنكه ، سلمان از « سرژيوس راهب » شنيده بود كه : از عرب پيغمبرى به زودى بيرون مىآيد كه قبول صدقه نمىكند .
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٠٥