تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
نمىآيد . ميرزا احمد خان علاء الدوله ، پسر مرحوم علاء الدوله اميرنظام قاجار ، در شوال - المكرم اين سال به حكومت مازندران منصوب و روانه شدند ؛ و الحق ، نيكو از عهده برآمدند . بعضى تمجيدات درباره‌ى ايشان شنيده شد . ميرزا محمود خان احتشام السلطنه ، امير تومان ، پسر مرحوم علاء الدوله اميرنظام قاجار ، كه تاكنون به خدمات مهمه‌ى وزارت جليله‌ى خارجه مأمور بودند ، اين اوقات به حكومت مملكت كردستان منصوب و روانه شدند . اين آزادمرد ، از ساير فرزندان مرحوم علاء الدوله اميرنظام قاجار كم‌سن‌تر است . لكن ، در روزگار طورى سلوك نموده و طرزى درستى به خرج داده و به قسمى بىطمع در مال مردم بوده ، و نهجى هواخواه دولت و ملت ايران شده است و مؤسس ايجاد مدارس تربيت و تأديب ايرانيان گشته است ، كه هزار تمجيد دارد . اين جوانمرد ، محض ترقى ملت و پيشرفت كار دولت ، دانست كه جز به علم و وفور دانشمندان ، كار دولت ترقى نخواهد كرد ؛ لهذا ، به تأسيس مدارس و تربيت اطفال پرداخت . و كار به جايى كشيد ، كه حضورا مدعى وزراى بزرگ شد و گفت : « در هر سال كه به اسامى مختلفه مال از دولت مىگيريد ، صرف اين كار كنيد كه دولت و ملت بلندنام شود . » وزير بزرگى از سخن او رنجيد و بر وخامت و شآمت كار خود ترسيد . پيشدستىها كرده و عنواناتى به ميان آورد ، كه نزديك بود احتشام السلطنه مقصر دولت شود . ولى ، چون او باعفت و پاكدامن و حق‌پرست بود ، ابدا مغضوب نگشت و به ايالت كردستان منصوب شد . صدق نيت و حسن طويت او ، از اين كار معلوم است كه : من ابدا با اين شخص و با برادران و پدر مرحوم او خصوصيت نداشته‌ام ، و در عرض عمر خود كه چهل سال و اندى است ، دوبار بيشتر احتشام السلطنه را ملاقات نكرده‌ام . كارى به ايشان نداشته‌ام و ايشان نفعى به من نمىرسانيدند ، كه متملق از ايشان باشم تا ملاقاتشان كنم . اين دوبار كه ايشان را ملاقات كردم ، يكى در بيست سال قبل بود ، كه ماهردو تقريبا بيست سال يا قدرى بيشتر عمر داشتيم . من ، صبح ايام بهارى بود ، به خانه‌ى مرحوم مغفور سيد فرج اللّه اديب كاشانى رفتم ، كه از فضلاى عصر بود و از او استفاضه‌ها حاصل مىكردم . و گاهى ايشان در منزل من بيتوته مىكردند ، و من شب‌ها مشكلات « كتاب خزائن » ملا احمد اردبيلى و مشكلات « العلوم » ملا مهدى را استفسار مىكردم و ايشان توضيح مطلب مىنمودند . خلاصه ، در آن روز كه نزد سيد فرج اللّه ، طاب ثراه ، بودم ، جوانى را ديدم كه محترم بود ، ولى سكوت داشت . چون او از منزل سيد مذكور بيرون شد ، من پرسيدم كه : « اين جوان كى بود و چه امتياز دارد ؟ » سيد گفت : « او پسر علاء الدوله است و منصب قوللر آقاسيگرى دارد ، و به تحصيل كمالات ميل دارد . » از آن زمان تا حال كه بيست سال است ، باز او را در تهران نديده بودم ؛ مگر اين اوقات ، كه من با ميرزا على مستوفى انبار و بيع غلات از خيابان مىگذشتيم ، او را ديديم كه سوار بر اسب است . چون به ما رسيد ، اظهار مهربانى كرد و چم و خم نمود و سلامى داد و تواضع كرد . من به آقا ميرزا على مستوفى گفتم : « اين شخص چه لقب دارد كه اين‌طور مهربان است ؟ » او گفت كه : « ايشان احتشام -