غرهى شهر رجب المرجب ، 1316
جناب جلالتمآب ، ميرزا غلامحسين خان اديب مستوفى ، افضل الملك ، زيده مجده ! وسيلهى مودت وسيلهى جناب سامى رسيد ؛ از صحت مزاج شريف ، مسرت و خوشوقتى رو داد . اينكه ، به حمد اللّه تعالى ، به شمول مراحم عليهى همايونى ، ارواحنا فداه ، مفتخر و سرافراز شده ، لقب افضل الملكى و سيصد تومان علاوه مواجب از اصل ماليات به جناب شما مرحمت شده ؛ در نهايت خوشوقت شدم . اميدوارم برحسب استحقاق فطرى ، به بالاتر از اين مراتب و مقامات نايل شويد . باش تا صبح دولتت بدمد ، كاين هنوز از نتايج سحر است . » اينكه نوشته بوديد : « من شرح حالى از خود بنويسم تا در كتاب مستطابى كه در وقايع عمدهى سلطنتى و امور مهمهى دولتى اتفاق مىافتد بنويسيد » ؛ چون نمىخواهم اين كتاب جليل القدر و كثير النفعى كه جنابعالى مىنويسيد ، به لوث اعمال و افعال اين بنده ملوث شود ، اين است شرح حال خود را ، كه همه اسباب ننگ است ، ننوشتم . و از جنابعالى هم خواهش مىنمايم كه كتاب خود را ضايع نفرموده ؛ و اگر مقصودتان اين باشد كه اسمى از دوستدار در آن كتاب درج نمائيد ، مخصوصا بهطورهاى زشت و طرزهاى ملامت ببريد : تا كتاب شما قابل اعتناء و اعتبار خاص و عام باشد و مقبول طبايع افتد ؛ تا از شرفى كه امروز همهكس از بدگويى دوستدار مىبرد ، جناب شما هم محروم نمانيد . زياده بر اين چه زحمت دهد .
غرهى شهر رجب 1316 . جواب مرقومهى سابق شما را هم در مسئلهى مواجب ، سابقا نوشتهام ؛ البته تا حال رسيده و مطلع شدهايد . زياده چه زحمت دهم . »
سبحان اللّه ! من از اين شاهزاده چگونه بد نويسم ، كه او كفايت دارد و با عقل است و همت عالى از او ديده شده . احمق نيست كه به مدح مردم گوش دهد ؛ و از مذمت مورخين نمىترسد . حشمت او فراوان ؛ و با اين حشمت ، غالبا خفض جناح او بىپايان است ، و به من اينطور مرقومات نگاشته كه باعث حيرت خوانندگان است و آيندگان از اين دو مرقومه تعجبها خواهند داشت . ولى ، تعجبى نيست كه يك نفر شاهزادهى با كفايتى هزار خيال خوب در مدنظر داشته باشد و آخر از تهران اخراج شده ، به ايالت فارس برود و بسى ناملايمات بيند ؛ آخر الامر ، چنين كاغذها به اهل تهران مىنويسد كه باعث حيرت مىشود . و من كه انصاف دارم ، با آنكه شاهزاده حقوق مرا نپرداخته و سخت نوشته ، صريحا مىنويسم كه اين شاهزادهى معزول منزوى در عتبات ، بسيار لايق هستند . ولى ، عيبى كه دارند : به واسطهى بستگى به سلطنت و فرط كفايت ، مغرور شده ، قدرى از سبك و رويهى اين زمان خارج گشتهاند و ديگران صد هزار بد دربارهى ايشان نگاشتهاند . ولى ، من جز حقيقتنگارى و ظاهرنمايى چيزى ندارم و به پنهانى از دولت و ملت ، تاريخ غرضآميز نمىنويسم . و اين دو رقيمهى شاهزاده را هم برحسب اجازه و اشارهى ايشان در اين تاريخ نگاشتم : كه بعدها مردم آنقدر حاضر نباشند كه خود را بدنام كنند و اعتنا به سخن زشت و زيبا نياورند .
اين شاهزادهى بزرگ هروقت به ايران آمد و مصدر خدمتى شد ، و خواست مرا تأديبى كند و مؤاخذه كند كه چرا دو رقيمهى ايشان را در اين تاريخ عينا نگارش دادهام ؛ به توسط شاهزاده تاج الدين ميرزا ، كه با عقل و آئين است ، از بنده مؤاخذه كنند ؛ تا جواب صحيح به ايشان عرض كنم . شب گذشت و حقيقت بايد نگاشت . هم شاهزاده بى جهت به
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 293
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٢٩٣