قران يا پنج هزار دينار و شش هزار دينار رسد ، كه آدميان بچگان را دزديده و در ديك پخته و خوردند و سگان را كشتند و قوت خود كردند . « نستجير باللّه من هذا البلاء . » و من در خاطر دارم كه : مرحوم حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار اعظم ، كه صدراعظم آن دوره بود ، از خود مجانا روزى ده هزار قرصه نان در ميدان مشق به ضعفا مىداد كه از گرسنگى نميرند . باز در روزها ، چندبار ديدم كه در كنار كوچه ، مرد فقيرى افتاده و از گرسنگى دو شبانروز مرده است . و بسى بيهوشان و گرسنگان يك شبانروز در كوچهها افتاده بودند ؛ كه زنان از خانهى خود بيرون آمده ، در دور بيهوش جمع شده ، نانى به دهانش مىرساندند و او را به تدبيرات به جان مىرساندند . او به صعوبت و عجز نانى مىخورد و چند روزى جانى درمىبرد ، و باز بسيار مىشد كه چند روز ديگر او را مرده مىيافتند .
بارى ، آن دوره گذشت ؛ و من در اين زمان ، حقيقت آن حال را مىنويسم . و كنون ، دربارهى اين زمان به راستى چنين مىنگارم كه : قيمت گندم بالا رفت و ملاكين گندمهاى خود را در انبار ذخيره كرده ، منتظر شدند كه قيمت هر خروار گندم را به پنجاه تومان و بيشتر رسانند و اهل تهران را تلف كنند . لكن ، اين سلطان عادل و باذل اهل عيش و عشرت و شرابخوارگى و شكار نبود ، كه به خمر و خمار و نكار و عقار پردازد و روزها از آسايش دادن رعايا به غفلت و اهمال گذراند . سعى اكيد كرد ؛ جدى بليغ نمود كه :
« من از خزانهى دولت ، زيادتى قيمت گندم را مىدهم كه خبازان نان را ارزان فروشند . » الحق ، جناب مستطاب صدراعظم نهايت اهتمامات را به عمل آورد و دقتها كرد ؛ و اصناف را خواست و ضررها كشيد ، و گماشتگان كافى بىغرض در سر اين كار گماشت ، كه ترتيبى فراهم آمد و عمل نان منظم شد و مردم از قحط و غلا برجستند و خاطر كسى را نخستند .
جناب مستطاب صدراعظم ديدند هركس را بر سر انتظام نرخ بگمارند ، باز از ملاكين و محتكرين رشوه مىگيرد و قيمت نان را بالا مىبرد و مردم شورش مىكنند .
از براى انجام اين كار ، شخص حاجى محمد حسن كمپانى ، امين سابق دار الضرب ، را كه شرح حال او را در جلد وقايع سنهى هزار و سيصد و چهارده اين كتاب نگاشتهام ، برگزيد .
و اين پير مرد ، از حيث عقل و تمول و كفايت و پليتيك تجارتى و كثرت مال و ترقى قيمت اجناس ، و اعتبار مالى و قولى و وصول كردن مطالبات خود ، و معروفيت در « فابريكات » و كارخانجات جميع ممالك اروپ ، از جميع رئيس و مرئوس تجار ايران برتر و بالاتر بود . به هر كارخانهى فرنگ كه فرمايش ساختن اسبابى و آلاتى مىداد ؛ فورا تا پنج كرور براى او پارچه و اسباب مهيا كرده ، به ايران مىفرستادند كه او به فروش رساند و قيمت براى آنان ارسال دارد .
چون اين تاجر بىطمع و مستغنى از مال براى انجام اين خدمت منتخب شد ، وى خدمتى به دولت و ملت كرد . از روى جرأت ، به خانهى محتكرين ، كه از علماء و صاحب ثروت بودند ، رفت و به آنها گفت : « بايد گندم خود را به خبازخانه بدهيد و قيمت آن را از قرار خروارى ده تومان از من نقدا بگيريد ؛ كه من به تدريج از اساتيد
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٢٨٨