تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
كردند ، و حفظ خانواده‌ى سلطنتى را خواستار شدند . شخص شخيص سلطنت و صدارت مىدانستند كه جناب نظام الملك ، جز نظم و سياست مدن و جز دولتخواهى و دفع شورشيان و حفظ ملت ، قصدى نداشته‌اند كه دفع شرى كرده‌اند ؛ لهذا ، او را نبايد در مقام مؤاخذه آرند . ولى ، احترام خانواده‌ى سلطنت و حفظ مراتب شاهزادگان هم لازم بود ؛ كه يك طايفه‌يى را به واسطه‌ى يك اجتماع نبايد كشت . در اين‌صورت ، دولت بين المحظورين واقع شده ؛ با كمال التفاتى كه به جناب نظام الملك داشت ، او را محض اسكات شاهزادگان از حكومت تهران معزول ساخت . ولى ، باز ايشان همه‌روزه به حضور همايونى مشرف شده ، مورد مرحمت خسروانى بودند . شاهزادگان هم به همين مطلب قانع شدند و ساكت ماندند . شاهزادگان مىدانستند كه اصل سخن ايشان ، به وفق سياست مدن باطل است . خلاصه ، در اين قضيه ، بندگان اقدس همايون و شخص صدراعظم بر شاهزادگان بسى ملايمت كردند و آن‌ها را ساكت ساختند . و عموم اهل تهران ، جز شاهزادگان ، از بريده شدن دست آقا عزيز شكرگزارى مىكردند و از نظم حكومت راضى بودند . از آنكه ، مىدانستند ديگر در تهران الواط را قدرت شرارت نخواهد بود ، و زن و بچه‌ها در عبور و مرور از كوچه‌هاى تنگ و تاريك ، در شب و روز ، به حالت تنهايى سالم مىماند . در اين ايام شورش و اجتماع شاهزادگان ، يك روز شاهزاده عبد العلى ميرزا ، كه معروف به شاهزاده على جان است و همه‌كس او را مىشناسد ، به بنده منزل درآمد . چون هوا گرم بود ، به زير زمين رفتيم . و دو نفر ديگر در نزد من حاضر بودند . با هم صحبت كرديم . شاهزاده عبد العلى ميرزا رجز برخواند و گفت : « روزها همه‌ى شاهزادگان در منزل آقا عزيز حاضريم و به دولت چنين و چنان نوشتيم . چه معنىدارد كه دست شاهزاده‌يى را ببرند و ما ساكت باشيم ؟ » و ما چنين و چنان خواهيم كرد . چون لختى از اين سخنان بگفت ، من گفتم : « شاهزاده تند نرو ! بگذار تا من سؤالى كنم . » گفت : « بگو ! » گفتم : « اما ، شخص من راضى نيستم كه دست خارج مذهبى را ببرند و ناخن كافرى را بكشند . و و اللّه به بريدن دست آقا عزيز هم راضى نخواهم بود . اما ، از شما مىپرسم كه بگوئيد آقا عزيز پسر كيست و نام پدر مرحومش چيست ؟ » عبد العلى ميرزا متحير مانده ، گفت : « نام پدرش را نمىدانم ؛ ولى ، او از شاهزادگان است . » گفتم : « صحيح مىگويى ، آقا عزيز شاهزاده است . ولى ، آن‌قدر از شاهزادگى دور افتاده و خود را به لوطيگرى انداخته ، كه تو و ساير شاهزادگان تا ديروز او را جزء شاهزادگان نمىشناختيد و اسم پدرش را نمىدانيد و او را جزء لوطيان مىشمرديد . آيا حالا انصاف است كه به واسطه‌ى بريده شدن دست او ، محض غرض با حكومت مجادله كنيد و شخص سلطنت را به تصديع اندازيد ؟ آيا ندانيد كه اگر به سلطان تصديع دهيد ، او آزرده و از شما دلسرد مىشود ؟ زمانى كه او از شما دلسرد شد ، ديگر شما رونقى در ايران نخواهيد داشت . چرا اين‌طور مىكنيد ؟ چرا حفظ شئون سلطنت را منظور نمىداريد ؟ » شاهزاده عبد العلى ميرزا كه اين كلمات شنيد ، ساكت ماند و تصديق كرد و گفت : « من مجبورم كه با طايفه‌ى خود همراهى كنم . ولى ، شما راست مىگوئيد ! » من در اين قضيه ، تعجبم از اين نيست كه چرا شاهزادگان اين اقدام را كردند ؛ يكى