تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
گشت . خلاصه ، من آنچه را كه در زنجان واقع شده بود ، عريضه كرده ، به خاكپاى مبارك شاهانه به تهران فرستادم . يك دو مرتبه دستخط شاهانه به سرافرازى من آمد كه شرح حال و سبب فرار را عرض كنم . من ديدن نوشتجات موحشه و اراجيف اخبار را به عرض رسانيده ؛ لكن ، از عميد الملك اسمى نبردم . خود قبله‌ى عالم هم لازمه‌ى تحقيقات را به جا آورده ، بيگناهى من معلوم شد . از طرف اعليحضرت شهريارى دستخطى خطاب به مرحوم حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار اعظم ، كه صدارت ايران داشت ، شرف صدور يافت ؛ و اطمينان كامل مرحمت شد كه من به طرف ايران مراجعت كنم . روز سيم شهر شوال هزار و دويست و نود و شش ، من به عزم مراجعت به ايران ، از نوخا با كالسكه چاپارى حركت كرده ، به جانب باد كوبه آمدم . به جهت حاضر نبودن كشتى ، شش روز در باد كوبه توقف شد . بعد ، به كشتى سوار شده ، به جانب انزلى روانه گشتيم . دو شب ، در دريا بوديم . روز سيم ، وارد انزلى شديم . نايب الحكومه از آمدن من خبر شد ؛ مرا با همراهان در عمارت منوچهر خانى منزل دادند . شب ، در آنجا توقف كرده ؛ روز بعد ، با كشتى كوچك دولتى از مرداب گذشته ، به بندر پير بازار وارد شديم . قدرى توقف كرديم ؛ اكبر خان بيگلربيگى با درشكه به استقبال آمد . من با او سوار درشكه شده ، به جانب رشت آمديم . يك ساعت از شب گذشته ، به شهر رشت رسيديم . نزديك راهدارخانه ، اجماع زيادى ديديم ؛ معلوم شد كه مرحوم ميرزا زكى ضياء الملك ، حاكم رشت ، است كه با جماعتى از اجزاء حكومتى به استقبال آمده است . به اصرار زياد ، او را در درشكه جا دادم تا وارد منزل حكومتى شديم . چهار شب ، در آنجا اتراق شد . روز پنجم ، با اسب‌هاى چاپارى سوار شده ، به سرعت روانه شديم . سه روز ، در راه بوده ؛ پس از آن ، وارد قزوين شديم ، در منزل حكومتى منزل كرديم . باز در اين وقت ، نواب و الا سلطان احمد ميرزاى عضد الدوله ، در اين شهر حكومت داشتند ؛ دو شب ، مرا نگاهداشتند . بعد ، به جانب تهران روانه شديم ، و شب ششم شهر ذى القعده الحرام سال يك هزار و دويست و نود و شش هجرى ، توشقان‌ئيل تركى ، در تهران وارد باغ و عمارت مرحوم حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار اعظم شديم ؛ و فرداى آن شب ، به همراهى سپهسالار اعظم به سلطنت آباد رفته ، به حضور مبارك شاهانه تشرف يافتم . سردارى ترمه‌ى كشميرى تن‌پوش مبارك به من مرحمت شد و طرف التفات واقع گشتم . پس از چندى ، سپهسالار اعظم از كار معزول شد و فتنه‌ى اكراد در آذربايجان برخاست ؛ و شيخ عبيد الله ، پسر مرحوم سيد طاها ، كه از سادات حسينى و معتقد به سنت است و يكى از رؤساى طايفه نقشبندى بود كه اكراد فدوى او بودند ، و از رعاياى دولت ايران است ، به شورش و داعيه‌ى سلطنت برخاست . كاغذى به من نوشته بود كه : « عبد الرحيم و حسين قلى را ، كه از اكرادند و طرق و شوارع را بلد هستند ، نزد شما فرستادم . پيغاماتى هم داده‌ام كه به شما خواهند گفت . البته ، از آن قرار رفتار نمائيد . » پيغامات اين بود كه : من به آذربايجان بروم و به اعليحضرت سلطان ايران ، كه مرا برادر بلكه به جاى پدر است ، مخالفت كرده ، با اكراد همراهى داشته باشم تا پس از فتح به سلطنت مشغول شوم .