آوردند . ايشان در اين دو شغل ، از براى فيصل دادن امور مردم ، سعى وافى و جدى بليغ داشتند . در روز پنجشنبه ، دوازدهم شهر ذى القعده ، در دوشان تپه اسبدوانى دولتى بود ؛ ايشان از تهران به اسبدوانى تشريف بردند . من در خدمتشان بودم . در چادر و سراپردهى جناب امين الدوله ، آقا ميرزا على خان ، كه وزير اعظم بود ، رفتيم . در سر سفرهى ناهار ، احوال ايشان بهم خورد ، به اين بنده فرمودند : « احوالم برهم خورده است ! » دست از طعام كشيده ، شستند . بنده نزديك شدم ؛ فرمودند : « مرا نگاهدار ! » ايشان را در بغل گرفتم . به ايشان قى عارض شد . جناب امين الدوله و نظام الملك و امين خلوت و نواب جهانسوز ميرزا ، گفتند : « نقلى ندارد ! » ايشان فرمودند : « حالت ، حالت سكته است ! » و صحبت مىكردند ؛ تا آنكه گفتند : ناصرخسرو علوى خوب گفته است :
« دير بماندم در اين سراى كهن من * تا كهنم كرد صحبت دى و بهمن . »
حاضرين هر قدر به او دلدارى دادند ، ساكت نشد . فرمودند : « دست چپ من كو ؟ » شاهزاده جهانسوز ميرزا دست را گرفته ، حركت داد . ايشان فرمودند : « اين دستمال من نيست ، مرده است ! » و باز فرمودند : « پاى چپ من چه شد ؟ » باز پايش را حركت دادند ؛ فرمودند : « مال من نيست ، مرده است ! » بعد ، رو به آسمان كرده ، گفتند : « خدايا ! زندگانى ناقص به كار نمىآيد . اگر مرگ مىدهى ، مرگ تمام بده ! » بعد ، به حاضرين توجهى كرده ، گفتند : « رفتنى بايد برود و مردنى بايد بميرد . خداحافظ ، من رفتم و فرزندم را به شما كه امين الدوله هستيد سپردم ! » ديگر سخنى نگفتند . اطباى دولتى ، از ايرانى و فرنگى ، جمع شدند ؛ آنچه كردند ، مفيد نشد . آخر ، او را در كالسكه گذاشتند ؛ با اطباء فرنگى ، به سرعت تمام به جانب شهر آمديم و به خانه وارد گشتيم . در اينجا هم آنچه در علاج كوشيدند ، مثمر نگشت .
آنچه كردند از علاج و از دوا * رنج افزون گشت و حاجت ناروا
در دو ساعت به غروب مانده ، جان به جانآفرين تسليم كردند . تمام شاهزادگان و اعيان حاضر شده ، او را غسل دادند . جناب حاجى ميرزا حسن ، مجتهد آشتيانى ، سلمه الله ، بر او نماز خواندند . در مسجد كوچك جنب عمارت خودشان ، به رسم امانت گذاشته شد . بعد از يك سال ، نعش او را به بلدهى طيبهى قم نقل كردند و در مقبرهى پدر تاجدار خود ، محمد شاه غازى ، طاب ثراه ، دفن كردند .
در دخمه كردند سبز و كبود * تو گفتى سياوش به عالم نبود
انتها . »
شرح حال مرحوم عباس ميرزاى ملكآرا ، از قرارى بود كه نوشته شد . و آنچه او در كتاب شرح حال خود نگاشته است ، از روى راستى و درستى است و خالى از حشو و زوايد و اغراق است ؛ و ما بعضى از كلمات آن مرحوم را نقل و روايت كرديم .
پس از فوت آن مرحوم ، قضيهى غريبهيى شنيدم ؛ كه روايت آن را ، محض غرابتى كه داشت ، در اينجا مىنگارم - و بر صحت اين قضيه ، نگارنده را اعتماد است : -