ناصر قلى خان عميد الملك ، حاكم سابق خمسه ، چون به ديوان باقى داشت و حكم شده بود كه باقى ديوان را از او مطالبه كنم ، او به اين واسطه همهروزه به ديوانخانهى خمسه نزد من آمده ، سؤال و جواب مىكرد . روزى ، در نزد من خلوت كرده ، با قرآن قسم خورده و پارهيى نوشتجات به من نشان داده ، اظهار داشت كه : « اعليحضرت شهريارى دربارهى شما خيالات بد دارند و مىخواهند شما را تلف كنند . » در اين موقع هم فخرى بيگ ، سفير كبير دولت عليه عثمانى ، كه از اسلامبول از راه آذربايجان روانهى تهران و مأمور اقامت بود ، وارد زنجان شد . از قرار معلوم ، فخرى بيگ كه در تبريز به خاكپاى مبارك شاهانه مشرف شده بود ، پارهيى مستدعيات داشت كه قبول نشده ، اجراء نيافت .
به اين جهت ، رنجشى در دل داشت . چون به زنجان رسيد و آدمى پليتيك دان بود ، پارهيى سخنان وحشتانگيز اظهار داشت كه باعث ترس و وحشت من گرديد .
در اين بين ، والدهام هم در بغداد فرمان يزدان يافت . اين فقره هم بيشتر باعث اضطراب خاطر من گشت ؛ تا آنكه ، موكب مسعود همايون از فرنگ مراجعت كرده ، به سلامتى به دار الخلافهى تهران تشريففرما شدند . و عميد الملك همهروزه ، پارهيى نوشتجات آورده ، ارائه مىكرد و بر خوف و خشيت من مىافزود . من از ترس جان ، در عين حكومت ، به عنوان شكار از زنجان فرار كرده ، به جانب اردبيل و روسيه رفتم .
روز پانزدهم شهر شعبان سنهى هزار و دويست و نود و پنج ، با پنج نفر نوكر وارد لنكران شدم . دو روز ، در لنكران توقف شد ؛ بعد ، با كشتى پست به جانب باد كوبه رفتم .
بيست و پنج روز ، در باد كوبه توقف شد . دولت روسيه از آمدن من مستحضر شد ؛ قرار داد كه در شهر « نوخا » رفته ، متوقف باشم . يا كالسكه چپرى به آنجا رفتم . در بين راه ، از طرف دولت روسيه دربارهى من احترامات بهعمل آمد ؛ و مدت چهارده ماه در نوخا توقف شد . در كمال دقت ، تحقيقات لازمه در كار عميد الملك بهعمل آمد ؛ معلوم شد كه آن نوشتجات موحشه را خود عميد الملك ساخته بود كه مرا فرارى كند و خود به حكومت خمسه برقرار شود . « 17 » و از قضا ، چنان شد كه او خواسته بود . بعد از رفتن من از زنجان ، از طرف دولت او به حكومت خمسه ، كه مسبوق و مربوط به اين خدمت بود ، برقرار
هامش
( 17 ) - در حاشيهى صفحه ، يادداشتى است بدين مضمون : « شاهزادهى مرحوم مغفور يك صفحه را ، عمدا يا سهوا ، از روزنامهى خود انداختهاند . بنده ، محمود علاء الملك ، در سن بيست و هشت سالگى مأمور به جنرال قونسولگرى بوده ، طرف توجه ملوكانه و اولياى دولت بودم . روزى ، يك نفر فرنگى آمد نزد و اظهار كرد كه : « شاهزاده عباس ميرزا از شما توقع دارند كه اقدامى بكنيد كه اعليحضرت همايونى اجازه بدهند ايشان برگردند به ايران . » بنده قبول كرده ، عريضهيى خدمت اولياى دولت عليه درج كردم . جواب آمد كه : « شاه خيلى متغير است . » ولى بنده به ملاحظهى دولتخواهى ، مجددا عريضه نوشتم كه : « در تهران ، خيلى از بزرگان هستند كه تصور مىكنند روسيه دستهاى خود را باز كرده ، منتظر ورود آنها هستند كه تنگ تنگ آنها را به بغل بگيرد . بگذاريد شاهزاده برگردد و آنها از اين خيال منصرف گردند . » از آنجايى كه شاه مغفور دورانديش و ملتفت نكات دولتى بود ، اين عرض را پسنديده ، دستخط اجازهى بازگشت شاهزاده صادر شد . دستخط را فرستادم شاهزاده زيارت كرده ، روانه شدند ؛ كه آن وقت ، روسها مانع شدند . آنها را هم ملاقات كرده ، راضى نمودم .
شاهزاده روانهى ايران شدند . »