روز جمعه ، غرهى جمادى الاخر هزار و دويست و هشتاد و هشت ، هشت ساعت از روز گذشته ، به كشتى سوار شده ، از درياى سياه روانه شديم . بعد از سه شبانروز ، به بندر سامون رسيديم . والى سامون و تمام اعيان استقبال كردند ، و بيست و يك تير توپ از قلعهى نظامى شليك كردند . دو شب ، به جهت كسالت بهم خوردگى از دريا ، در آنجا ماندم . روز بعد ، اسبهاى چاپارخانهى دولتى را حاضر كردند ، حركت كردم . والى و تمام اعيان تا بيرون شهر به مشايعت آمدند ، و باز بيست و يك تير توپ انداختند . با والى و اعيان شهر وداع كردم . همهجا بيست نفر سوار نظام همراه بودند . و در تمام راه ، از سامون تا شهر موصل ، به چاپارى آمدم ؛ و هر جا كه قشون دولت عثمانى بود ، احترامات فوق العاده مىكردند . و به استقبال و مشايعت مىآمدند و توپ مىانداختند .
از شهر موصل ، كلك بسيار بزرگ دولتى را براى من بستند كه چهار صد مشك داشت . اتاق مخصوصى در آن ترتيب داده بودند و ده نفر سرباز در كلك به جهت احترام من همراه بود . من در اتاق آن كلك نشسته ، روانهى راه شدم . ظهر روز . . . شهر رجب - المرجب « 16 » ، وارد كاظمين ، كه سابقا به شونيزه و مقابر قريش معروف بوده است ، شدم ؛ به زيارت آستانهى مقدسه نائل گشتم . تمام اعيان استقبال كرده بودند .
از كاظمين تا بغداد ، كه يك فرسخ است ، با تراموا به بغداد آمدم سرباز زيادى در كنار دجله ايستاده بودند ؛ محض احترام موزيك زدند . چون وارد بغداد شدم ، به سراى حكومتى رفتم . والى و تمام رجال اشراف بغداد ، در كنار دجله ايستاده بودند . من پياده شده ، با والى بغداد عمارت حكومتى شديم . محض احترام و سلام نظامى ، بيست و يك تير توپ از قلعهى نظامى شليك كردند . بعد از صرف شربت و قهوه ، به خانهى خود كه در بغداد معين شده بود آمديم .
بعد از مراجعت از اسلامبول ، مدت هشت سال در بغداد اقامت داشتم ؛ تا اينكه بين دولت بهيهى روسيه و دولت عليهى عثمانى محاربهى سختى واقع شد كه داستان آن را همهكس مىداند . در اين بين ، بخت خفتهى سه سالهى من از خواب غفلت بيدار شد : برادر تاجدارم ، اعليحضرت ناصر الدين شاه ، سلطان ايران ، مرا به ارسال دستخط مبارك سرافرازم نمود و به ايرانم خواند ؛ و بر تقصيرى كه نكرده بودم ، قلم عفو و اغماض دركشيد و به وطن اصليم طلب فرمود . عرق اخوت به حركت آمده ، گفتم ، وقت است كه به وطن خود مراجعت كرده ، از ننگ اخراج بلدى به درآيم . تلگرافى به سلطان عثمانى كردم ، به اين مضمون : « از روزى كه در زير حمايت اعليحضرت خلافت پناهى آمدهام ، كمال لطف و مرحمت را فرمودهايد ؛ ولى ، حال حسب التقدير ، به موجب احضار نامهى برادر تاجدارم به وطن اصلى كه ايران است مراجعت مىكنم . بنده : عباس . »
روز سهشنبه ، بيست و ششم شهر ذى الحجه الحرام سنهى هزار و دويست و نود و چهار هجرى ، به جانب ايران روانه شدم . عاكف پاشا ، والى و حكمران بغداد ، و حسين فوزى ، پاشاى مشير ، و تمام اعيان بلد ، از ملكيه و عسكريه ، با علماء و اهل سنت و تجار ايرانى و
هامش
( 16 ) - كذا ؛ يك كلمه بياض است .