بغداد به استقبال موكب همايونى شتافتم ؛ و چندين منزل طى كردم تا به قريهى كرند ، كه جزء ايران و از توابع كرمانشهان است ، رسيدم .
روز ورود ، در بيرون قريه به زيارت جمال مبارك نائل شده ، به خاك افتادم . نزديكم طلب كردند ، كمال مرحمت را فرمودند و فرمايشات كردند ؛ منزل مرا در چادر و دستگاه يحيى خان معتمد الملك مقرر داشتند . معتمد الملك ، حسب الامر مرا گفت كه : « شرح حالت را بنويس و هر استدعايى دارى ، در ورقهيى عرضه دار تا اجابت فرمايند ! » من نوشتم :
« سه دانگ قريهى اسماعيل آباد ، كه الان معروف به طالم آباد است و در خاك ورامين است ، ملك زرخريد من بود . در زمان روانه ساختن من به بغداد ، ضبط ديوان شد و به نواب عليهى عاليه فخر الملوك - فخر الملوك از بنات شاهنشاه شهيد سعيد ، ناصر الدين شاه ، طاب ثراه ، بود . چندى است به رحمت ايزدى پيوسته ، در قم مدفونه هستند - مرحمت فرمودهاند ؛ آن ملك را به من رد فرمائيد . و مواجبم نيز كم است ، اضافه مواجبى در حق من برقرار فرمايند . و چهار هزار تومان به تبعهى خارجه مقروضم ، مرحمت شود كه آسوده و دعاگو باشد .
معتمد الملك اين عريضه را برده و جواب نياورد . بعد از مدتى ، معلوم شد كه بر فهرست عرايضم خط ترقين كشيده و زبانى جواب فرمودهاند كه : « بيا به تهران ، تا هر مطلبى دارى اصلاح شود . » و محض افتخار من ، يك قطعه نشان تمثال همايون ، از درجهى اول مكلل به الماس فلمنك ، به اين دولتخواه مرحمت فرمودند ؛ و موكب مسعود همايونى به ايران مراجعت كرد .
مدحت پاشا ، والى بغداد ، شخصى بسيار دانشمند پلتيك دانى بود . در زمان توقف موكب همايونى به اين صفحات ، از طرف دولت عثمانى مشغول خدمات و تشريفات پذيرايى شده ؛ ندانم به چه واسطه از دولت ايران رنجش حاصل كرد ؛ خواست كه در صدد وهن دولت ايران برآيد : بعد از مراجعت موكب همايونى به ايران ، مدحت پاشا مرا فريب داده ، از راه شط فرات با كشتى بخار ، كه مسما به فرات بود ، روانهى اسلامبول نمود . من هم حسب التقدير روانهى راه شدم . و به واسطهى سرعت سير كشتى ، بيست و پنجروزه وارد مسكنه گشتم . از آنجا به ولايت حلب ، و از آنجا به بندر اسكندرون . و با كشتى الكساندر نام ، بدر سعادت اسلامبول ورود كردم ؛ و بدون خبر به خانهى ييلاقى عالى پاشاى صدراعظم رفتم . صدراعظم در آن روز ناخوش بود ، مرا هم نشناختند . فورى ، كاغذ و پاكت خواستم .
خادمان صدراعظم حاضر آوردند . كاغذى به صدراعظم نوشتم كه : « قضاء و قدر مرا به اسلامبول آورده ؛ اينك ، به خانهى شما آمدهام . » بعد از ساعتى ، ديدم پسران صدراعظم به سرعت آمدند و بسيار عذر خواستند و در كمال احترام به دورم جمع شدند ، و فورى به ما بين همايون اطلاع دادند .
طرف عصر ، قايق صدارت را حاضر كردند و سامى افندى ، كه در قشون عثمانى رتبهى قائممقام ارگان حرب داشت و ياور صدراعظم بود ، نزد من آمد و گفت : « قايق حاضر است ؛ بايد به عمارت شهرى حضرت صدارت پناهى ، كه قريب باب سر عسكرى است ، تشريف فرمائيد ! » فورى ، سوار قايق شده ، به سر اسكله رسيده ؛ كالسكهى صدارت حاضر
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 119
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص١١٩