خانقين ، كه اول خاك دولت عثمانى است ، قاصدى از جانب بغداد آمد ؛ كاغذى از ميرزا ابراهيم خان ، كارپرداز ايران مقيم بغداد ، آورده ، رسانيد . مضمون كاغذ اين بود كه :
« جناب نامق پاشا ، والى بغداد و مشير اردوى ششم ، از آمدن شما به جانب عراق عرب صريحا استنكاف دارد و گمان كرده است كه مبادا دولت ايران در فرستادن شما به اين صفحات ، پليتيكى در نظر داشته باشند ؛ لهذا ، شما وارد خاك عرب نشويد كه راه نخواهد داد . »
ما كاغذ را خوانده ، از حركت باز نايستاديم و وارد خانقين شديم . حاجى محمود آقاى قائممقام آمد - « قايممقامى » در دهات بزرگ خاك عثمانى ، مثل نايبى است كه در ايران از جانب حكومت به ديهات مأمور شده ، وصول و ايصال ماليات به عهدهى او است - و به ما گفت : « بايد مراجعت كنيد ! » من قبول نكردم ؛ گفتم : « من به اختيار خود بر نمىگردم ، مگر آنكه به اجبار ما را معاودت دهيد ! » حاجى محمود آقا از معارضه و افساد انديشيد ، سكوت كرده ، به منزل خود رفت . بعد از ساعتى ، نوكرها رفتند كه از براى دواب كاه و جو بخرند ؛ احدى در خانقين ، به دستورالعمل قائممقام ، جو و كاه نفروخت ، حتى نان هم به ما نفروختند . ما ناچار ، به قهقرا مراجعت به قصر شيرين كرديم كه جزء خاك ايران است .
هيجده روز توقف ما به قصر طول كشيد ، تا خبر ما به تهران رسيد . شيل صاحب ، وزير مختار دولت انگليس مقيم تهران ، از جانب احمد رفيق افندى ، سفير كبير دولت عليهى عثمانى مقيم تهران ، اجازه حاصل كرد كه ما را به خاك عرب راه دهند . وى اجازه داد و ما باز به طرف خانقين و ساير منازل ، كه جزء خاك بغداد است ، روانه شديم .
روز ورود بغداد ، دفتردار با « كهيا » و سوارنظام ، از طرف ايالت بغداد به استقبال آمدند ؛ احترامات لازمه بهعمل آمد . « كهيا » در دولت عثمانى ، به لفظ تركى ، منصبى است كه مثل بيگلربيگيگرى ولايات ايران است ؛ شخص بيگلربيگى را در آنجا « كهيا » گويند . اليسن صاحب ، قونسل دولت فخيمهى انگليس مقيم بغداد ، هم استقبال كرد .
منزل ما در كاظمين ، كه اسم اصلى آن « شونيزيه » است ، معين شده بود . على شاه ظل السلطان - پسر مرحوم خاقان مغفور ، فتحعلى شاه ، طاب ثراه - كه قبل از محمد شاه غازى ، در ايران داعيهى سلطنت كرده بود و او را به اين جهت از ايران به اين مكان توقيف داده بودند ، با ساير شاهزادگان طغيانمآب كه در اينجا بودند ، همگى به ديدن آمدند .
بعد از چندى ، من از شونيزيه روانهى كربلاى معلا و نجف اشرف شده ؛ پس از زيارت مراجعت كرده ، به بغداد آمده ، در بغداد خانهيى كرايه نموده ، توقف شد . بعد از هشت ماه ، كه موسم حج بيت اللّه رسيد ، والدهام به طواف مكهى معظمه و زيارت مدينهى منوره روانه شدند ؛ و مسافرتشان متجاوز از يك سال و نيم طول كشيد ، بعد مراجعت كردند .
در اين اوان ، قريب دو سال بود كه هيچ مواجب من از دولت ايران نمىرسيد . ميرزا ابراهيم خان كارپرداز آمده ، گفتگوى زيادى كرد . آخر الامر ، به من گفت : « مگر شما از تبعهى دولت انگليس هستيد ؟ » گفتم : « نه ! » او گفت : « تابع نبودن خودتان را بنويسيد و بدهيد ، تا مواجب شما را از ايران وصول كرده ، برسانم . » من فورى نوشتم كه : « من
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص١١٧