تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
فرسخى تهران است ، تشريف داشتند ؛ و وقوع اين جشن عروسى در نياوران ، اشكال و تعسر داشت . لهذا ، باغ نگارستان را ، كه در شهر تهران است ، براى محفل اين جشن معين فرمودند . اهل حرم بالاتفاق ، در حضور مبارك شاهانه عرض كردند كه : هوا بسيار گرم است و ما به شهر نخواهيم آمد ! اعليحضرت ، محمد شاه غازى ، چون به اهالى حرم علاقه و محبتى وافر داشتند ، دستخطى به مرحوم حاجى ميرزا آقاسى كه صدارت داشت مرقوم فرمودند كه : « اهل حرم به علت گرمى هوا ، از آمدن به شهر امتناع دارند ؛ و بدون آمدن آن‌ها خوش نخواهد گذشت . خوب است عروسى را به وقت ديگر كه اعتدال هوا باشد ، موكول داريم . » مرحوم حاجى در جواب عرض كردند : « اگر ايراد و تعلل اهل اندرون گرمى هوا است ، من ضمانت مىكنم كه هوا سرد شود ؛ و هر گاه بهانه‌جويى است ، امر با قبله‌ى عالم است . » شاه از كثرت اعتقادى كه به حاجى ميرزا آقاسى داشتند ، حكم به پردگيان حرم فرمودند كه : « بايد به شهر برويد ! چون حاجى ضمانت سردى هوا را كرده است ، قطعا هوا سرد مىشود ؛ و البته بايد به شهر بيائيد ! » اهالى حرم تمكين كردند ، ديگر عذرى مسموع نشد . از عجائب و غرائب روزگار آن بود كه ، در آن توقف چهارشنبه در نگارستان ، با آنكه آفتاب در برج اسد بود ، هوا سرد شد . در شب آخر ، برحسب امر شاهنشاهى مرا سوار كردند و تمام امراء و اعاظم ، از صاحبان مناصب نظامى و ارباب سيف و قلم ، پياده در جلو من افتاده ؛ به باغ لاله‌زار كه عروس در آنجا بود رفتم . و من كمر عروس را بستم ، و به قواعد زنانه كه معمول زمانه است ، هفت كلاه به ترتيب بر سر عروس گذاشتم : كه تفأل بر زائيدن هفت پسر باشد . در اين شب ، به درجه‌يى هوا سرد شد كه دست‌ها از حس افتاد ، و انداختن دكمه‌ى قبا كمال صعوبت را داشت . و اين تفاصيل درست در نظرم مانده است . چون به نياوران مراجعت كرديم ، باز هوا گرم شد و به حال اول عود كرد . چون به هشت سالگى رسيدم ، مرا بيمارى سختى عارض شد كه از من مأيوس شدند ؛ و سه ماه امتداد يافت و بعد از معالجات زياد صحت يافتم . در طفوليت ، اغلب اوقات عليل بودم و كمتر وقتى مىشد كه از اطعمه‌ى لذيده و ميوه‌ها پرهيز نباشم . همين‌قدر بدان اى فرزند ! كه مىتوانم بگويم از عهد صباوت تا كهولت ، در دنيا به من خوش نگذشته است . يا رب ! از مادر گيتى به چه طالع زادم ؟ خلاصه ، در اين اوان ، شاه غازى كه مبتلا به مرض نقرس بودند ، شب سه‌شنبه ، ششم شهر شوال سنه‌ى يك هزار و دويست و شصت و چهار ، پنج ساعت از شب گذشته ، در سن چهل و دو سالگى در قصر محمديه ، عمارت ييلاقى خودشان كه بين قريه‌ى تجريش و اوين بود ، به عالم بقا رحلت نمودند . و من در آن‌وقت نه سالم تمام شده ، شانزده روز بود كه در سن ده سالگى داخل شده بودم . بعد از دو سه روز ، جنازه‌ى مبارك شاهنشاه را در تخت روان گذاشته ، با حالت پريشان و چشم گريان ، با تمام دبدبه و اساس سلطنتى ، از شميران روانه‌ى تهران شديم ؛ و نعش او را در باغ لاله‌زار امانت سپرديم ، تا آنكه موكب مسعود ناصرى از دار السلطنه‌ى تبريز حركت فرموده ، به طرف تهران روانه شدند كه به تخت سلطنت جلوس فرمايند .