من با دو برادر صلبى خود كه شاهزاده عبد الصمد ميرزاى عز الدوله و شاهزاده محمد تقى ميرزاى ركن الدوله باشند و چهار سال عمر داشتند ، تا قريهى يافتآباد ، كه سه فرسخى تهران است ، به استقبال رفتيم . و انصافا ، اعليحضرت ناصر الدين شاه به طورى كه شايستهى بزرگى بود ، در حق ما نوازش و التفات فرمودند . و شب را ايشان در اردوى سلطنتى خود توقف كرده ، ماها مراجعت به شهر كرديم . روز ديگر ، مجددا استقبال كرده ؛ در ركاب اعلا به شهر آمديم ، و در عمارت سروستان كه براى من معين شده بود ، انزوا اختيار كردم .
اى فرزند ! بسيارى از مردمان هستند ، كه بى جهت از افساد خوششان مىآيد و بدون سبب دشمن هستند . اين گونه اشخاص ، در آن وقت ، در حضور مبارك شاهانه پارهيى تهمتها به من زدند و نسبتها دادند كه روح من اطلاع نداشت ؛ و گفتند كه : عباس ميرزاى نايب السلطنه خيال سلطنت در سر دارد و بعضى اشخاص هواخواه او هستند . مرا در نزد برادر تاجدار كه به منزلهى پدر و آقاى بزرگوار است ، به بدى ياد كردند . چون مرا اختلاف خيللى نبود ، سوء القضايى براى من دست نداد . بههرحال ، چندى نگذشت كه بندگان اعليحضرت شاهانه به جانب اصفهان عزيمت نمودند . به اين بنده امر و مقرر شد كه ، در اين سفر ملتزم ركاب اعلا باشم ؛ حسب الامر اطاعت كردم .
پس از آنكه از سفر اصفهان مراجعت كرديم ، وارد شهر قم شديم . و در آن وقت ، صدارت با مرحوم ميرزا تقى خان اميرنظام ، اتابك اعظم ، بود . شبى ، آقا اسماعيل جديد الاسلام ، پيشخدمتباشى مجلس سلام ، نزد من آمد و دستخط همايونى را حامل بود .
خلاصه ، دستخط مبارك خطاب به من آن بود كه : « تو بايد در قم متوقف باشى و به تهران نيايى : كه در تهران ، اشخاص مفسد بسيارند و محتمل است كه مورد بىمرحمتى واقع شوى . » دستخط مبارك را زيارت كردم . چون تكليف من اطاعت امر بود ، در قم متوقف شدم ؛ و نوكران من كه سالها نان و نمك خورده بودند و نيكىها ديده بودند ، يك يك آمده ، دستم را بوسيده ، هريك به بهانهيى رفتند . از آن جمله : ساسان ميرزا ، پسر مرحوم بهمن ميرزاى بهاء الدوله است ، كه حالا بهاء الدوله لقب دارد . به همه جهت ، چند نفرى از نوكرها باقى ماندند . هنوز ، مطلبى در گرفتارى من واقع نشده بود كه اينطور مرا تنها گذاشتند . وضع مردم دنيا همين است . اى فرزند ! هرگز به پارهيى نوكرها اطمينان نداشته باش ! اين سخنان را براى آن مىگويم ، كه درست آويزهى گوشت نمايى .
خلاصه ، بعد از چندى توقف ، حكومت قم را اعليحضرت شاهنشاهى به من مرحمت فرمودند ؛ فرمان و خلعت حكومت را فرستادند و من حاكم شدم . چون اين خبر انتشار يافت ، بعضى از نوكران رفته مراجعت كرده ، گفتند : « كارهاى خود را در تهران انجام داده ، مراجعت كرديم ! » والدهام آنها را جواب داده ، نگاه نداشت . چندى نگذشت كه ميرزا تقى خان اميرنظام ، اتابك اعظم ، از صدارت ايران معزول شده ، او را برحسب امر شاهانه گرفتار كرده ، روانهى كاشان كردند و در آنجا مقتولش ساختند . و بعد از آن ، تير انداختن فرقهى ضالهى بابيه به اعليحضرت شاهنشاهى اتفاق افتاد ؛ معاندين من بيچاره موقعى بهدست آورده ، در حضور شاهانه از من سعايتها كردند . و آنچه به عرض رسانيدند ،
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 115
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص١١٥