خود ، اسم اين فرزند را عباس ميرزا قرار داده ، وى را به لقب نايب السلطنه ملقب ساختند . اين فرزند كه از بطن مادر من بود ، در سن چهار سالگى جهان فانى را وداع گفت ؛ و من در آنوقت ، در شكم مادر چهار ماهه بودهام .
مرحوم حاجى ميرزا آقاسى ، شخص اول ، صدراعظم ايران ، كه در دورهى سلطنت پدرم صدارت داشت و از عرفا و مردمان صاحب علم بوده است ، حكم كرده و اخبار از غيب داده بود كه : اين طفل چهار ماهه كه در شكم مادر است ، - يعنى من - پسر خواهد بود و بايد به اسم و لقب مرحوم عباس ميرزاى نايب السلطنه كه جد او است مسمى و ملقب گردد ؛ و نگذاشته بود كه لله و ساير نوكران ، از پيشخدمت و فراش خلوت و غيره ، را كه از براى برادر چهار سالهام تعيين كرده بودند ، جواب دهند . گفته بود : اين اجزاء بايد به جهت خدمتگزارى مولود آينده آماده باشند . و چنان شد كه حاجى ميرزا آقاسى گفته بود .
قبل از ظهر ، در روز بيستم شهر رمضان المبارك سنهى يك هزار و دويست و پنجاه و پنج هجرى ، در دار الخلافهى تهران متولد شدم . مرا به اسم و لقب جدم ، عباس ميرزاى نايب السلطنه ، ناميدند . در سنهى يك هزار و دويست و شصت و يك ، كه ششساله بودم ، وباى شديدى به تهران آمد . محض فرار از و با بايد به طرف ييلاقات رفت . در ركاب پدرم ، محمد شاه ، طاب ثراه ، به لواسان - كه سمت شمال تهران و در پشت كوهها ، تقريبا در دوازده فرسخى تهران واقع شده است - رفتم . روز ورود به لواسان ، برادر صلبى من ، نه بطنى ، مسما به احمد ميرزا - ملقب به خاقان ، كه از بطن دختر شاهزاده امام ويردى ميرزا ، خلف مرحوم فتحعلى شاه ، طاب ثراه ، بود - در سر سفرهى ناهار ، در حضور شاه مبتلا به مرض و با شد ؛ بعد از هفت ساعت ، بدرود زندگانى كرد . اين برادر دو سال از من كوچكتر بود . خلاصه ، بعد از يك ماه توقف در لواسانات كوچك و بزرگ ، هنگام مراجعت به شهر تهران من مبتلا به مرض و با شدم ، و دو روز امتداد يافت ؛ و به مداوات « حق نظر » ، طبيب يهودى ، بهبودى يافتم . و كاش مىمردم و به اين ذلتهايى كه بعد حكايت مىكنم مبتلا نمىشدم .
سال ديگر ، در اوايل شهر ذى الحجه الحرام ، به جهت تطهير من كه امر ختنه باشد ، برحسب امر شاه مرحوم در دربار دولت و اندرونها سه شبانروز جشن عظيم برپا نمودند .
روز سيم ، كه وقت ختان و امر تطهير بود ، ميرزا حبيب اللّه شيرازى ، قاآنى تخلص ، در سلام عام ، در حضور شاهنشاهى قصيدهيى در تهنيت ختان من عرض كرد ، كه بعضى از آن ابيات در اينجا نگاشته مىشود ؛ و هى هذا .
اين چه جشن است ، كز او جان جهان در طرب است * ورنه ، افلاك از او سور و سرور و عجب است
چرخ در رقص و زمين سرخوش و گيتى سرمست * راست پرسى ، طرب اندر طرب اندر طرب است
ملك آباد و دل آزاد و خلايق دلشاد * روح بىرنج و دون بىغم و تن بىتعب است