الثخ ! « 1 » تو را به فاطمه چه كار ؟ گفت : مادرش خديجه است [ منظورش اين بود كه خديجه از فرزندان اسد بن عبدالعزى است ] . گفت : آرى به خدا سوگند ! واو دختر محمد است ، اگر تو او را به مادرش مىشناسى ، من او را به پدرش مىشناسم .
سپس عمرو بن سعيد دستور داد سر امام ( ع ) را كفن كردند و در بقيع ، كنار قبر مادرش ، به خاك سپردند . « 2 »
خطبهء امام سجاد ( ع ) در شام
نقل است كه يزيد فرمان داد ، منبرى آماده كردند و خطيبى را فرستاد تا از حسين و پدرش نزد مردم بد بگويد . او رفت و پس از حمد و ثناى خداوند ، آنچه توانست از حسين بد گفت و معاويه و يزيد را ستود .
در اين هنگام على بن الحسين ، امام سجاد ( ع ) ، فرياد زد : واى بر تو اى گوينده ، كه با رضايت آفريده ، خشم خداوند را بر خود خريدى ، جاى تو دوزخ است . سپس رو به يزيد كرد و فرمود : اى يزيد ! به من اجازه بده ، بر اين چوبها بالا روم و سخنانى بر زبان آورم كه خدا را خشنود سازد و مجلسيان از آن اجر و پاداش برند . يزيد از دادن اجازه خوددارى كرد ، ولى مردم گفتند : يا اميرالمؤمنين اجازه بدهيد به منبر رود تا ببينيم چه مىگويد ؟ گفت : اگر او منبر رود ، تا من و همهء آل ابوسفيان را رسوا نكند فرود نمىآيد .
گفتند : مگر اين جوان چه اندازه چيز بلد است ؟ گفت : او از خاندانى است كه دانش با جانشان آميخته است . ولى مردم آن قدر اصرار كردند تا اينكه يزيد پذيرفت .
آنگاه زين العابدين ( ع ) منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند چنان خطبهاى خواند كه چشمها از آن گريست و قلبها به تپش افتاد ؛ و طى آن فرمود :
هامش
( 1 ) - آن كه در زبانش شكستگى باشد ، يعنى حرف ( س ) را ( ث ) و يا ( ر ) را ( ع ) يا حرفى را به جاى حرف ديگر تلفظ كند . [ لغت نامهء دهخدا ]
( 2 ) - ر . ك . الطبقات الكبرى ، ج 8 / ص 66 اب ؛ مرآة الزمان ، نسخهء خطى ، ص 101 ؛ تذكرة الخواص ، ص 275 ، انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 217 .