كه قابل سنجيدن نباشد و با حواس ظاهرى درك نگردد . هيچ چيز از خداوند بزرگتر نيست . چون مؤذن گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه ، او فرمود : مو ، پوست ، گوشت ، خون ، مغز و استخوانم به يكتايى خداوند گواهى مىدهد . هنگامى كه مؤذن گفت : اشهد ان محمداً رسول اللّه ، امام سجاد از روى منبر رو به يزيد كرد و گفت : اى يزيد ! آيا اين محمد جدّ من است يا جد تو ؟ اگر گمان برى كه جد توست ، دروغ گفتهاى و اگر بگويى كه جد من است ، پس چرا خاندانش را كشتى ؟
راوى گويد : چون مؤذن از اذان و اقامه فراغت يافت ، يزيد پيش رفت و نماز ظهر را خواند . « 1 »
خوارزمى گويد : روزى على بن الحسن دربازار دمشق راه مىرفت . شخصى به نام منهال بن عمر ضبابى پيش آمد و گفت : يابن رسول اللّه روز چگونه بر شما مىگذرد ؟
فرمود : به خدا سوگند كه روز ما مانند روز بنى اسرائيل در ميان قوم فرعون مىگذرد ، كه مردانشان را مىكشتند و زنانشان را زنده نگه مىداشتند .
اى منهال ، در حالى كه عرب به عرب بودن محمد ( ص ) و قريش به قرشى بودن محمد بر ديگران فخر مىفروشد ، ما خاندان محمد در حالى زندگى مىكنيم كه مال ما غصب شده است ؛ مورد ستم قرار گرفتهايم ، ما را خرد كردهاند ، ما را كشتهاند و آواره كردهاند . انا للّه و انا اليه راجعون از اين زندگىاى كه ما داريم ، اى منهال ! « 2 »
بازگشت به مدينه
يزيد بن معاويه كه از بردن اهلبيت به شام طرفى نبست ، روزى خطاب به امام سجاد ( ع ) گفت : اگر دوست داشته باشى كه نزد ما بمانى با شما صله رحم مىكنيم و حقتان را به جاى مىآوريم و اگر هم دوست داشته باشى تو را به شهر و ديار خودت باز مىگردانيم . امام ( ع ) فرمود : ما را به شهر خودمان برگردان .
سپس يزيد خطاب به نعمان بشير گفت : آنچه نياز دارند برايشان فراهم ساز و مردى
هامش
( 1 ) - مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 168 ؛ الاحتجاج ، ج 2 ، ص 159 ؛ بحارالانوار ، ج 45 ، ص 137 به نقل از كتاب المناقب .
( 2 ) - ر . ك . مقتل الحسين ، ج 2 ، ص 72 . برخى روايتها حاكى است كه امام ( ع ) اين سخنان را هنگامى كه بالاى منبر بود ، در پاسخ منهال اظهار كرد . روايت ديگرى حاكى است كه آن حضرت اين سخنان را در پاسخ حارث بن جارود تميمى و در بازار مدينه بيان داشتهاند . البته منافاتى هم ندارد كه امام ( ع ) در هر دو جا اين سخنان را گفته باشند .