رّيا ادامه داد : من به آن سر نزديك شدم و ديدم كه به رنگ حناست .
حمزه گويد : من از ريّا پرسيدم آيا اين درست است كه مىگويند يزيد با چوب بر لب و دندانش زد ؟ گفت : آرى ، به خدايى كه جانش را گرفت و مىتواند او را ببخشايد سوگند ، ديدم كه با چوبدستىاش بر لبان حسين مىزند و ابياتى از شعر ابن زَبْعَرى را مىخواند . « 1 »
با عونى به نقل از ابن عساكر گويد : چون سر حسين را نزد يزيد گذاردند ، به شعر ابن زبعرى مثل زد و گفت :
لَيْتَ اشْياخى بَبَدْرٍ شَهِدُوا * جَزَعَ الْخَزْرَجَ مِنْ وَقُعِ الْاسَلْ
قَدْ قَتَلْنَا الْقَرْمَ مِنْ ساداتِهِمْ * وَعَدَلْناهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلَ
آنگاه مدت سه روز سر را در معرض ديد عموم مردم دمشق قرار داد و سپس آن را در انبار اسلحه گذاشت .
همو به نقل از تاريخ ابن قفطى مىنويسد : چون اسيران را نزد يزيد بن معاويه آوردند به ديدارشان رفت و ديد كه زنان و كودكان حسين و سرهاى بر نيزه ، به تپهء عقاب مشرفند ، همين كه چشمش به آنها افتاد اين شعر را سرود :
لَمَّا بَدَتْ تِلْكَ الْحَمُولُ وَ أَشْرَفَتْ * تِلْكَ الرُّؤُسُ عَلى رِبا جِيْرونِ
نَعَبَ الْغُرابُ فَقُلْتُ : قُلْ اوْلا تقل * قَدْ اقْتَضَيْتُ مِنَ الرَّسُولِ دُيُوني
مراد وى از اين اشعار اين بود كه او حسين را به انتقام كسانى كه در جنگ بدر به وسيلهء رسول خدا كشته شدند - مثل جدّ وى عتبه و ديگر نياكانش - كشته است ؛ و دارندهء چنين اعتقادى از اسلام بيرون است و هيچ شكى در كفرش نيست . « 2 »
هامش
( 1 ) - تاريخ دمشق ، آخرين مجلد زندگينامه زنان ، زندگينامهء « ريّا » ، شمارهء 25 ، ص 101 ، صاحب كتاب الاتحاف بحب الاشراف ( ص 18 ) داستان را اين گونه نقل كرده است :
« ريّا » دايهء يزيد گفت : هنگامى كه يزيد سر امام حسين را بوييد و خوشش نيامد ، من نزديك رفتم و ديدم كه بوى بهشت مىدهد مانند مشك تيز بوى و بلكه پاكيزهتر از آن ، به خدايى كه جان او را گرفت و مىتواند گناهانم را ببخشايد سوگند كه ديدم يزيد با چوبدستى بر لب و دندان او مىزد و اين اشعار را مىخواند :يا غرُابَ البَيْن ما شِئْتَ فَقُلْ * إِنَّما تَنْدِبُ امْراً قَدْ حَصَلْ . . .آنگاه افزود : خدا با اين اشعار خوارش كند كه اگر درست باشد ، با انكار رسالت ، كافر شده است .
( 2 ) - با عونى گويد : چون از كياالهرسى [ ابوالحسن على بن محمد بن على طبرى شافعى ، متولد 450 ، و متوفاى 504 ه . ر . ك . و فيات الاعيان ، ج 3 ، ص 283 ، زندگينامه شمارهء 430 ] دربارهء لعنت بر يزيد بن معاويه پرسيدند . گفت : يزيد از صحابه نبود ، او در زمان عمر بن خطاب به دنيا آمد و گناهان بزرگى مرتكب شد ، آنگاه افزود : گذشتگان دربارهء وى گفتارهاى گوناگونى دارند : احمد دو قول دارد يكى كنايى و ديگرى صريح ، مالك نيز دو قول دارد : كنايى و صريح . اما من تنها دربارهء او يك نظر دارم ؛ و افزود چرا نشود او را لعنت كرد در حالى كه او نرد مىباخت ، با يوز پلنگ به شكار مىرفت ، تارك نماز بود ، دايم الخمر بود ، خاندان پيامبر را به قتل رساند و در شعرش به كفر روشن تصريح دارد .
فوطى در تاريخ خود مىنويسد : او بوزينهاى با خود داشت كه آن را ابى قيس لقب داده بود . ته ماندهء جامش را به او مىنوشانيد و مىگفت : اين يكى از بزرگان بنى اسرائيل بود كه بر اثر گناه مسخ شد . يزيد اين بوزينه را بر گورخر مخصوص خودش مىنشاند و همراه اسبان به مسابقه مىفرستاد . از برنده شدن بوزينه در يكى از روزها بسيار شادمان شد و اين شعر را سرود :تَمَسَّكْ أَبا قَيْسِ بِفَضْلِ زَمامِها * فَلَيْسَ عَلَيْها انْ سَقَطْتَ ضَمانٌ[ ابا قيس ، مهارش محكم بگير كه اگر بيفتى او ضامن نيست ]
سرانجام يك روز كه بوزينه را به مسابقه فرستاده بود ، حيوان بر اثر شدت باد زمين خورد و مرد . يزيد از مرگ او بسيار اندوهناك شد و دستور داد او را كفن كنند و به خاك بسپارند و به شاميان فرمان داد كه به وى تسليت بگويند : و خود در ماتمش چنين سرود :كَمْ قَوْمٍ كِرامٍ ذُو مُحافِظَةٍ * إِلَّا أَتانا يُعَزّى فِى ابِى قَيْسِ
شَيْخُ العَشيرَةِ امْضاها وَ اجْمَلَها * الَى الْمَسْعى عَلَى الرُّقُوسِ وَ الرَّمْسِ
لا يَبْعَدُ اللَّهُ قَبراً أَنْتَ ساكِنُهُ * فِيه جَمالٌ وَ فيهِ لِحْيَةُ التَّيْسِ[ چه بزرگانى كه با خدم و حشم نزد ما مىآيند و در عزاى ابا قيس به ما تسليت مىگويند .
بزرگ قبيله با تمام جلال و شكوه خويش براى خاكسپارى تو مىآيد .
خداوند قبرى را كه تو در آن آرام گرفتهاى دور نگرداند ، قبرى زيبا كه ريش بز نر در آن نصب است ! ]