رفتار كرد و تو را به شر گرفتار ساخت . » گفت : دروغ گفتى ، در حالى كه پيش از اين ، از تو دروغى نشنيدهام . آيا به ياد مىآورى كه من و تو ميان قبيله بنىلوزان راه مىرفتيم و تو مىگفتى : عثمان بن عفان به خودش ستم كرد و معاوية بن ابى سفيان مردى گمراه و گمراه كننده بود ؛ و پيشواى هدايت و حق على بن ابىطالب است ؟
گفت : آرى ، گواهى مىدهم كه اين نظر و گفتار من است . گفت : بنابراين گواهى مىدهم كه تو از گمراهانى . برير گفت : مىخواهى دست از مبارزه بكشيم و مباهله كنيم و از خداوند بخواهيم كه دروغگو را لعنت كند و راستگو دروغگو را بكشد ؟ . سپس كنارى ايستادند و دستها را سوى آسمان بلند كردند و دعا كردند كه خداوند دروغگو را لعنت كند و راستگو ، دروغگو را بكشد . آنگاه به يكديگر حملهور شدند . دو ضربت ميان آن دو رد و بدل شد . يزيد بن معقل ضربت سبكى به برير زد كه كارگر نيفتاد . اما برير چنان ضربتى به او زد كه كلاهخودش را شكافت و در مغزش جا گرفت و چنان زمين خورد كه گويى از كوه افتاده است . شمشير برير چنان در سر او محكم شده بود كه با زور آن را بيرون آورد . « 1 »
به دنبال آن رضىّ بن مُنْقِذ عبدى به برير حمله كرد . آن دو ، ساعتى با هم گلاويز بودند تا اينكه برير او را زمين زد و بر سينهاش نشست . رضى فرياد زد : « كجايند مردان مبارزه و دفاع ؟ » عفيف بن زهير گويد : ديدم كه كعب بن جابر بن عمرو ازْدى رفت تا به برير حمله كند . گفتم : « اين همان برير بن خُضَيْر قارى است كه در مسجد به ما قرآن مىآموخت . » اما او بىتوجه به اين سخن حمله كرد و با نيزه به پشت برير زد . برير كه چنين ديد ، روى رضى بن منقذ زانو زد و صورتش را گاز گرفت و گوش او را كند . اما كعب بن جابر آنقدر با نيزه به برير زد كه از روى رضى كنار رفت ؛ و سپس با ضرب شمشير او را كشت .
عفيف گويد : گويى عبدى را مىبينم كه از زمين برخاسته خاك از قبايش مىتكاند و مىگويد : اى برادر ازْدى چنان احسانى به من كردى كه هرگز فراموش نمىكنم !
هامش
( 1 ) - نيز . ر . ك . انسابالاشراف : ج 3 ، ص 191 ، ط 1 .