فرمود : « اگر مىخواهى برو » . عبدالله به مصاف آن دو رفت . گفتند : « كيستى اى مرد ؟ » ؛ و او نسب خويش را باز گفت . گفتند : « تو را نمىشناسيم . بگو حبيب بن مظاهر يا زهير بن قين و يا برير بن خضير بيايند . » در اين هنگام عبدالله بن يسار كه پيش از سالم ايستاده بود گفت : « اى زنا زاده ، از مبارزه يك تن از مردم مىگريزى ؟ هر كس به جنگ تو بيايد از تو بهتر است . » سپس حمله كرد و او را چنان با شمشير زد كه در جا سرد شد . در همان حالى كه سرگرم ضربت زدن به يسار بود سالم شمشير را حوالهء او كرد . ياران امام عليه السلام فرياد زدند : « مواظب باش ! » . اما او توجهى نكرد و همچنان سرگرم مبارزه بود . سالم با زدن يك ضربت ، انگشتان دست چپ او را قطع كرد . عبدالله بىدرنگ به سالم حملهور شد و او را نيز به قتل رساند ؛ و پس از كشتن آن دو اين رجز را مىخواند :
انْ تُنْكِرُونِ فَانَابْنُ كَلْبٍ * حَسبَى بَيْتي فى عُليمٍ حَسْبى
انِّى امرؤُ ذُو مِرّةً وَ عَصْبٍ * وَ لَسْت بِالخَوَّارِ عِنْدَ النَّكْبِ
انِّى زَعيمٌ لَكَ امُّ وَهْبٍ * بِالطَّعْنِ فيهِمْ مُقْدِماً وَالضَّرْبِ
ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ « 1 »
ام وهب نيز تير خيمه را برداشت و سوى شوهرش رفت و گفت : « پدر و مادرم فدايت در راه خاندان پاك محمد پيكار كن . » عبدالله خواست او را نزد زنان بازگرداند ، اما او جامهاش را گرفته بود و مىگفت : « رهايت نمىكنم تا با تو كشته شوم . » در اين هنگام حسين عليه السلام فرياد زد : « خداوند به شما خانواده جزاى خير بدهد نزد زنان بازگرد و در كنارشان بنشين كه خداوند جهاد را از زنان برداشته است . » ام وهب ( با شنيدن سخنان امام ) بازگشت .
هامش
( 1 ) - اگر مرا نمىشناسيد بدانيد كه من پسر كلب هستم ، وجود خانهام در « عُليم » براى شناساندن من كافى است
من مردىام نيرومند و خشن و در دشوارىها پژمرده و افسرده نمىشوم .
اى ام وهب من پيشاپيش تو حركت مىكنم و با زخم نيزه و ضرب شمشير بر دشمن حمله مىكنم
ضربت جوانى كه به خداوند ايمان دارد .