در سال 1704 ، سرانجام دولت فرانسه تصميمگرفت كه ژان باتيست فابر [ 23 ] را در رأس هيأتى به ايران بفرستد . چه انتخاب بدى . اين مرد در سال 1652 در مارسى به دنيا آمده و در جوانى به خاك عثمانى رفته و دست به تجارت زده بود . پس از چند سالى ، وى به فرانسه بازگشته و چنين وانمود كرده بود كه در امور تجارى شرق مديترانه صاحبنظر و بصير است . سفير فرانسه در دولت عثمانى به نام كنت دوفريول [ 24 ] ازين انتصاب سخت در خشم شد . زيرا اولا وى ديگرى را براى اين كار در نظر داشت [ 25 ] . ثانيا فابر را مىشناخت كه تا چه حد مقروض است .
از آن گذشته جناب سفير به زن فابر بىنظر نبود بلكه هنگامى كه فابر براى انجام كارهاى خود به پاريس رفته بود ، كنت دوفريول زن وى را در عمارت سفارت جاى داده بود . بنابراين كنت كه دورى معشوقه را نمىتوانست تحمل كند ، با سفارت فابر موافق نبود .
ازين همه گذشته فابر هم معشوقهاى داشت به نام مارى كلودپتى [ 26 ] كه دختر نامشروع يك وكيل دادگسترى بود و يك زن رختشوى . مارى پتى كه طبع ماجراجويى داشت ، در سال 1702 با فابر دوست شده بود و شايد هم فابر در مقابل رفتار دور از عفاف زن خويش به چنين عمل متقابلى دست زده بود . در هرحال مىدانيم كه اين زن تصميم گرفته بود بدون دريافت پولى ، هر جا فابر برود با او همراه باشد .
اين هيأت سياسى و تجارى از راه دريا به حلب رسيد . ولى اشكال تراشيهاى سفير فرانسه در عثمانى از يك طرف و حركات جلف و روسپيانهء مارى پتى از طرف ديگر مانع از آن شد كه بتوانند زود به ايران برسند . فابر و مارى به قسطنطنيه رفتند و سرانجام پس از يك ماه به همراهى سفير ايران در دولت عثمانى كه عازم بازگشت بود به ايروان آمدند تا ديگر افراد هيأت جداگانه بعد به طرف ايران حركت كنند .
داستان مسافرت اين هيأت به ايران كه چطور فابر ده برابر مقدار معمولى از خان ايروان خرج سفر مىخواست و روزانه صد ليور هم براى مارى پتى به عنوان « نمايندهء شاهزاده خانمهاى فرانسوى » مطالبه مىكرد و ديگر حركات افتضاحآميز آنان طولانى است . مجملا اين كه مارى طورى خود را در دل خان ايروان جا كرده بود كه هرچه مىخواست انجام مىگرفت . پس از هفت هفته توقف در ايروان ، وقتى خواستند به طرف اصفهان حركت كنند ، خان ايروان فابر و مارى را به شكار دعوتكرد و در نتيجهء اين شكار رفتن بود كه فابر سرما خورد و دچار عارضهء تب
اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1105 تا 1135 ق ) ( فارسي ) — صفحة 30
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص٣٠