صفوى قرار داشت مسلم گرديد . نام اين مرد داود خان بود . در همين روزها ، تركان كه ناظر حوادث بودند ، چون فى الجمله قدرتى يافتند ، لشكرى به سوى بصره فرستادند . داود خان كوشش فراوان كرد كه فرار كند . ولى نتوانست . زيرا از شدت ترس جان سپرد و تركها بدون كوچكترين زحمتى شهر را باز گرفتند . به نظر مىرسد كه اين پيشامدهاى سياسى و نظامى بر سر بصره در روابط ايران و عثمانى تأثير ناگوارى نگذاشته است . خاصه آن كه دولت ايران ازين امر به عنوان « واگذارى امانت » تعبير مىكرده و بدين صورت مىخواسته است مراتب وفادارى خود را به عهدنامهء زهاب و رعايت حسن روابط دولتين نشان دهد .
وضع به همين منوال و روابط به همين صورت دوستانه بود تا آن كه متعاقب قرارداد با اتريش دولت عثمانى سفيرى به ايران فرستاد . توضيح آن كه در ضمن عهدنامهء پاساروويتس [ 2 ] . ضمن بسيارى از مسائل كه اتريشيان بر تركان تحميل كردند ، يكى هم موضوع آزادى رفت و آمد بازرگانان ايرانى بود به اتريش از خاك عثمانى . دولت عثمانى كه پيش ازين در هنگام نيرومندى سد محكمى بين ايران و اروپا بود بالاجبار گردن نهاده بود كه بازرگانان ايرانى از راه آن كشور با اتريش در داد و ستد باشند . براى اعلام اين امر و تدارك كار ، سفير اتريش در استانبول به دولت ترك پيشنهاد كرد كه درى افندى از كارمندان زيرك و كاردان ترك را به ايران گسيل دارد . پادشاه عثمانى ، سلطان احمد ثالث هم كه خبرهايى در مورد شورش قندهار و عصيان ميرويس و كشته شدن حاكم گرجى قندهار و ضعف دولت ايران در سركوبى شورش محمود افغان شنيده بود اين فرصت را غنيمت شمرده درى افندى را ظاهرا براى مذاكره در باب رفت و آمد تجار ايرانى از طريق كشور عثمانى به اتريش و اروپا و باطنا براى كسب اطلاعات درست و دست اول از اوضاع اجتماعى و سياسى و نظامى و اقتصادى به ايران فرستاد .
وقتى خبر آمدن سفيرى عالىرتبه از جانب دولت عثمانى به ايران رسيد ، دربار صفوى از وحشت برخود لرزيد . زيرا اولياى كشور ايران تصور مىكردند كه دولت عثمانى با فرستادن چنين سفيرى قصد تجديد نظر در عهدنامهء زهاب و خلاصه بيان دعاوى ارضى و سرحدى دارد . ازين روى به خاطر حفظ اوضاع و به عنوان حفظ صلح حاضر شدند كه قسمتى از چخورسعد ( ايروان ) يا قسمت ديگرى را از نقطهاى ديگر به تركان واگذارند .
در آن هنگام ، تازه دو ماه بود كه فتحعلى خان داغستانى صدر اعظم
اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1105 تا 1135 ق ) ( فارسي ) — صفحة 20
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص٢٠