بلمعان تيغ آفتاب اشراق محصل و مقدر گردد .
توجه وفد النصر و الفتح حيث ما * توجه من عون الاله لواءه
و كل مكان مس حافر خيله * تخلص من ايدى الفناء فناءه
نظم
عبيرى بياميخت مشاطهء فتح * عروس ظفر را ز گرد سپاهت
بهر سو كه روى آورى چشم دولت * بمژگان بروبد همه خاك راهت
و سطح اقاليم جهان ساحت بستان قدر آن صاحبقران آيد و اصناف مختلفهء نوع انسان انوار و ازهار متلونهء چمن آن نمايد .
اى ملك ترا عرصهء عالم سر كوئى * و ز ملك تو تا ملك سليمان سر موئى
و هر چند محقق است كه مبادى بوادى ثناى آن حضرت بىانتهاست و سرحد عدّو احصاء آن بيرون تخطى اقدام كياست و نهى به گوش هوش اقلام از ملهمان عالم قدس خطاب
« لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ
« 1 »
»
متواصل و ارومهء عبارت و جرثومهء كنايت و استعارت در مناهل فكر و مراحل حروف نازل و قبايل شمايل و حلايل فضايل آن پادشاه ممالك قلوب افاضل از منازل تعقل و ادراك راجل
امتد نحو النجم راحة قاصاه ( ؟ ) * و اين الثريا من يد المتناول
اما قلم سودائى مزاج را باعثهء كمال كه مايتم به النوع است مقتضى شروع درين مقال آمد . واضح و روشن است كه اجل وصول رتبت قضيه آن است كه ذوق شربت شكر و آزادى از كاسهء زمان به قوت ذايقهء انسان رساند بنابراين كمر خدمت بر ميان جان بسته خود را از شكر شكر و ثناى آن فلك جناب باكتساب كمال انتساب داد و بسبب كثرت شوق تذكار از صوب ايجاز و اختصار در سمت اسهاب و اطناب افتاد .
چه سلوك طريق اطناب نزد اولوا البلاغة و الالباب در بعضى محال اولى و احرى است .
هامش
( 1 ) - سورة النحل 7