همچو لشكر كشيش كردم من * خدمت او كنم بجان و بتن
چون بديديش هر زمان سلطان * باز كردى اعاده آن پيمان
شه چو گشتى روانه سوى سرا * او بگفتى بحاضران كه هلا
اگر اين مرد راست مىگويد * از خدا بود ما همىجويد
وقت رحلت رسيده است مرا * رفت خواهم از اين جهان فنا
زانكه گر من شوم به ظاهر نيز * پادشاه اين جهان شود ناچيز
همه عالم شوند مست خدا * همه چون من روند بىسروپا
همه از كارها فرومانند * همه حيران عشق هو مانند
حالت جمله چون چنين گردد * عشقشان دائما قرين گردد
نشود يافته خورش پوشش * خلق مانند جمله از كوشش
زانكه آن شهريار اهل سلوك * گفت دارند ناس دين ملوك
چون جهان را هنوز مهلت هست * گرچه خود نيست هست او پيوست
عمر دارد هنوز اين هستى * ماند خواهد بلندى و پستى
پس يقين شد كه رفت خواهم من * تا نگردد خراب عالم تن
خود همان بود ناگه از دنيا * نقل فرمود جانب عقبى
چون بهاء ولد نمود رحيل * شد ز دنيا بسوى رب جليل
در جنازهاش چو روز رستاخيز * مرد و زن گشته اشگ خونين ريز
نار در شهر قونيه افتاد * از غمش سوخت بنده و آزاد
علما سربرهنه و ميران * جمله پيش جنازه با سلطان
هيچ در قونيه نماند كسى * از زن و مرد و از شريف و خسى
كه نشد حاضر اندر آن ماتم * چون كنم شرح آن كزان ماتم
در جهان هيچكس نداد نشان * كه برون شد جنازهاى ز آنسان
شه ز غم هفت روز برننشست * دل چون شيشهاش ز درد شكست
هفنهاى خوان نهاد در جامع * تا بخوردند قانع و طامع
مالها بخش كرد بر فقرا * جهت عرس آن شه و الا
روز و شب در فراقش افغان كرد * از دو چشم اشك و خون درافشان كرد
تعزيه چون تمام شد پس از آن * خلق جمع آمدند پير و جوان
همه كردند رو بفرزندش * كه توئى در جمال مانندش
بعد از اين دست ما و دامن تو * همه بنهادهايم سوى تو رو
شاه ما زين سپس تو خواهى بود * از تو خواهيم جمله مايه و سود
( ص 190 - 193 )