نتوان گفت در ره آن سلطان * كه چها داده با كهان و مهان
چه كراماتها كه در هر شهر * مىنمود آن عزيز و زبدهء دهر
گر شوم من بشرح آن مشغول * فوت گردد از آن سخن مأمول
سالها آن تمام خود نشود * همه عمرم در آن حديث رود
لازم آمد از آن گذر كردن * وز مهمات خود خبر كردن
آمد از كعبه در ولايت روم * تا شوند اهل روم ازو مرحوم
از همه ملك روم قونيه را * برگزيد و مقيم شد آنجا
بشنيدند جمله مردم شهر * كه رسيد از سفر يگانهء دهر
همچو گوهر عزيز و ناياب است * آفتاب از عطاش پرتاب است
نيستش در همه علوم نظير * هست از سرهاى عشق خبير
رو نهادند سوى او خلقان * از زن و مرد و طفل و پير و جوان
آشكارا كرامتش ديدند * زو چه اسرارها كه بشنيدند
همه بردند از او ولايتها * همه كردند ز او روايتها
چند روزى برين نسق چو گذشت * كه و مه مرد و زن مريدش گشت
بعد از اين هم علاء دين سلطان * ز اعتقاد تمام باميران
آمدند و زيارتش كردند * قند پند ورا ز جان خوردند
گشت سلطان علاء دين چون ديد * روى او را بعشق و صدق مريد
چونكه وعظش شنيد شد حيران * كرد او را مقام در دل و جان
ديد بسيار ازو كرامتها * يافت در خويش ازو علامتها
كه نبد قطرهايش اول از آن * روى كرد و بگفت باميران
چونكه اين مرد را همىبينم * مىشود بيش صدقم و دينم
دل همىلرزدم ز هيبت او * ميهراسم بگاه رؤيت او
همه عالم ز ترس من لرزان * من ازين مرد چيست يا رب آن
هيبتى مىزند از او بر من * كه از آن لرزه ميفتد در تن
شد يقينم كه او ولى خداست * در جهان نادر است و بيهمتاست
دائما با خواص اين گفتى * روز و شب در مدح او سفتى
بعد دو سال از قضاى خدا * سر ببالين نهاد او ز عنا
شاه شد از عناى او محزون * هيچ ازين غصهاش نماند سكون
آمد و شست پيش او گريان * با دو چشم پرآب و دل بريان
گفت اين رنج هم ازو زايل * شود ار هست حق بما مائل
گر شود نيك بعد از اين سلطان * او بود من شوم رهيش از جان
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 516
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٥١٦