تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
نتوان گفت در ره آن سلطان * كه چها داده با كهان و مهان چه كراماتها كه در هر شهر * مىنمود آن عزيز و زبدهء دهر گر شوم من بشرح آن مشغول * فوت گردد از آن سخن مأمول سالها آن تمام خود نشود * همه عمرم در آن حديث رود لازم آمد از آن گذر كردن * وز مهمات خود خبر كردن آمد از كعبه در ولايت روم * تا شوند اهل روم ازو مرحوم از همه ملك روم قونيه را * برگزيد و مقيم شد آنجا بشنيدند جمله مردم شهر * كه رسيد از سفر يگانهء دهر همچو گوهر عزيز و ناياب است * آفتاب از عطاش پرتاب است نيستش در همه علوم نظير * هست از سرهاى عشق خبير رو نهادند سوى او خلقان * از زن و مرد و طفل و پير و جوان آشكارا كرامتش ديدند * زو چه اسرارها كه بشنيدند همه بردند از او ولايت‌ها * همه كردند ز او روايت‌ها چند روزى برين نسق چو گذشت * كه و مه مرد و زن مريدش گشت بعد از اين هم علاء دين سلطان * ز اعتقاد تمام باميران آمدند و زيارتش كردند * قند پند ورا ز جان خوردند گشت سلطان علاء دين چون ديد * روى او را بعشق و صدق مريد چونكه وعظش شنيد شد حيران * كرد او را مقام در دل و جان ديد بسيار ازو كرامتها * يافت در خويش ازو علامتها كه نبد قطره‌ايش اول از آن * روى كرد و بگفت باميران چون‌كه اين مرد را همىبينم * مىشود بيش صدقم و دينم دل همىلرزدم ز هيبت او * ميهراسم بگاه رؤيت او همه عالم ز ترس من لرزان * من ازين مرد چيست يا رب آن هيبتى مىزند از او بر من * كه از آن لرزه ميفتد در تن شد يقينم كه او ولى خداست * در جهان نادر است و بيهمتاست دائما با خواص اين گفتى * روز و شب در مدح او سفتى بعد دو سال از قضاى خدا * سر ببالين نهاد او ز عنا شاه شد از عناى او محزون * هيچ ازين غصه‌اش نماند سكون آمد و شست پيش او گريان * با دو چشم پرآب و دل بريان گفت اين رنج هم ازو زايل * شود ار هست حق بما مائل گر شود نيك بعد از اين سلطان * او بود من شوم رهيش از جان