تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥

از كتاب « ولدنامه » « * »

در بيان آنكه چون بهاء الحق و الدين قدس اللّه سره از قوم بلخ و [ محمد ] خوارزمشاه رنجيد از حق تعالى خطاب آمد كه از اين ولايت بيرون رو كه من ايشان را هلاك خواهم كرد . سبب خرابى آن ولايت و هلاك آن قوم از آن شد . همچنين هر قومى را حق تعالى هلاك نكرد تا پيغمبر آن زمان از ايشان نرنجيد كه « تا دل اهل‌دلى نامد به درد - هيچ قومى را خدا رسوا نكرد » و در تقرير آمدن مولانا بهاء الدين ولد بقونيه و مريد شدن سلطان علاء الدين و كرامتهايش به عين ديدن و عشقبازيهايش به حضرت بهاء الدين ولد قد سنا اللّه بسره و بعد از نقلش هفت روز تعزيه داشتن و عرس دادن و سوار ناشدن او و تمامت اهل قونيه را مالها بخشش كردن
چونكه از بلخيان بهاء ولد * گشت دلخسته آن شه سرمد ناگهش از خدا رسيد خطاب * كاى يگانه شهنشه اقطاب چون ترا اين گروه آزردند * دل پاك ترا ز جا بردند بدر آ از ميان اين اعدا * تا فرستيمشان عذاب و بلا چون‌كه از حق چنين خطاب شنيد * رشتهء خشم را دراز تنيد كرد از بلخ عزم سوى حجاز * زانكه شد كارگر در او آن راز بود در رفتن و رسيد خبر * كه از آن راز شد پديد اثر كرد تاتار قصد آن اقوام * منهزم گشت لشكر اسلام بلخ را بستد و بزارى زار * كشت از آن قوم بيحد و بسيار شهرهاى بزرگ كرد خراب * هست حق را هزارگونه عذاب قهرهاى خدا ندارد حد * دوزخى را بلا بود سرمد هر نبى را همين خطاب آمد * در سؤالش ز حق جواب آمد كه جدا شو از اين گروه حسود * كه ز جهل‌اند خوار و كور و كبود تا كنم من هلاك ايشان را * كشم از باد و خاك ايشان را يا كنم غرق جمله را در آب * يا نهمشان در آتش پرتاب
هامش
* از كتاب ولدنامه ( مثنوى ولدى ) انشاء سلطان ولد بهاء الدين فرزند جلال الدين مولوى بتصحيح استاد جلال الدين همائى ، چاپ اقبال ، تهران ، 1315 ه . ش .