ناگهان حضرت خداوندگار برخاست و به جماعت اصحاب اشارت فرمود كه : عزيزى سفر راه آخرت كرده است ، جهت او نماز غايب بگذاريم و بر آن موجب نماز گزارده جمعى تاريخ نوشتند ، در اثناى آن سماع برداشتند و اين غزل را انشاء فرمودند قدس سره العزيز .
نگفتمت مرو آنجا كه مبتلات كنند * كه سخت دستدرازند بستهپات كنند
نگفتمت كه از آن سوى دام در دانه است * چو درفتادى در دام كى رهات كنند
بعد از چند روز اين اشارت بظهور پيوست و خبر شهادت سلطان را آوردند .
رحمة اللّه عليه .
يك نوبت سلطان سعيد ركن الدين در سراى خويش دعوت تمام فرموده بود . تمامت اكابر و مشايخ آن عصر را طلب داشتند . قاضى سراج الدين ارموى مسندى را گرفته و شيخ صدر الدين قنوى مسندى ديگر و سيد شرف الدين در پايهء تخت و باقى اكابر در همديگر تنگاتنگ نشسته ، ناگاه حضرت خداوندگار با اصحاب درآمد و سلام فرمود . روانى در ميان سراى گرد حوض بنشست ، چندانكه امير پروانه مبالغه فرمود بالا نرفت . شيخ صدر الدين روى بخداوندگار كرده ، گفت : « و من الماء كل شيئى حى » . حضرت خداوندگار فرمود : « لابل ، من اللّه كل شيئى حى » چون حضرت خداوندگار بالاى صفه نرفت تمامت مشايخ و اكابر بموافقت در صحن صفه آمدند . بعد از سماط همانجا سماع كردند و ذوق و شوق كه در گفت نيايد آنجايگه كردند ، رضوان اللّه عليهم اجمعين . ( ص 84 - 87 )
* ملكهء سعيده كوماچ خاتون ، كه در نكاح سلطان ركن الدين بود ، نقل كرد كه : روزى در سرايهائى كه قديم از آن سلاطين بود با جمعى از خواتين بهم نشسته بوديم . ناگاه حضرت خداوندگار عظم اللّه ذكره از در درآمد و فرمود : زود زود از خانه بيرون آييد ، در حال پاى برهنه از خانه بيرون دويديم . چون تمامت بيرون آمدند طاق صفه فرونشست . تمامت در پاى مباركش افتاديم و شكر حق بجا آورديم و صدقات بارباب حاجات داديم . ( ص 91 )
* يك نوبت سلطان ركن الدين و امير پروانه از حضرت خداوندگار درخواست كردند كه روز جمعه وعظ فرمايد . حضرت ايشان نيز قبول فرمودند . اتفاقا حضرت خداوندگار را روز جمعه از اول صبح استغراق بىحد بود ، از سبب رجوع و غوغاى خلق گريخته بودند و در خرابات در گوشهء خراب مستغرق جمال بيچون گشته ، چنان كه در غزلى از صفت آن حال بيان فرموده است قدس اللّه سره العزيز :
در خانهء خمار خرابات كه ديدست * معراج و تجلى و مقامات افندى
( ص 95 )
*