مداخل آن مسدود كرده شد . چون باتمام رسيد ناگاه حضرت خداوندگار ما قدس اللّه روحه العزيز از گوشهء خانه ظاهر گشت . بحضرتش رفتم و بعد از دستبوس ترياق را با خبزه بحضرتش نهادم ، تا مگر بانگشتى مشرف كند . هرگز التفات نفرمود و گفت : اى مولانا اكمل الدين اژدهائى كه در درون ما نيش زده است اگر بحر محيط ترياك باشد علاج آن نتواند كرد و در حال باز غايب شد . ( ص 82 )
* سلطان سعيد ركن الدين نور اللّه قبره مريد و فرزند خواندهء حضرت خداوندگار ما بود . مكر جمعى از غلامان نزد مذكور تقرير كرده بودند كه در شهر پيرى آمده است ، بزاغو نام ، اما مرد عزيز است و جنيان هر شب نزد او به زيارت مىآيند ، پس سلطان با چند نفر از خواص نزد مذكور رفت . در وقت مكالمه سلطان را چند كرات فرزند خطاب كرد . سلطان چون افعال او تجسس كرد شخصى ديد كه عامى و خالى از آنچه تقرير مىكردند . از آمدن خود پشيمان شد . روزى ديگر جمعى اين معنى را بسمع خداوندگار رسانيدند ، از غيرتى كه در اولياء باشد درون ايشان را سخت آمد و فرمود : سهلست ، اگر او را پدرى و شيخى ديگر ظاهر گشت ، ما نيز فرزند ديگر اختيار كنيم . سلطان را از اين حال اخبار كردند . امير پروانه را طلب فرمودند و تدبير تمهيد عذرى ميكرد . امير پروانه فرمود كه : حضرت مولانا را بجز سماع به هيچ چيز نگرانى نيست ، طريقه آن است كه ترتيب سماع بكنيم و ايشان را طلب داريم . بر آن موجب تدبير فرمودند و خداوندگار را باتمامت اكابر و مشايخ قونيه در آن مجلس حاضر كردند . بعد از آن پروانه بعبارتى نيكو تمهيد عذرى مىكرد . بعد از زمانى خوانى عالىهمت ، كاسهاى سيم و زر انداختند . جماعت مغنيان به عادت سلطان سرخوانى گفتن آغاز كردند . حضرت خداوندگار سماع برداشت . بضرورت خدام باز سفره را برچيدند سلطان را اين معنى خوش نيامد ، حضرت خداوندگار را معلوم شد . در اثناى سماع اين غزل را انشاء فرمود :
به خدا ميل ندارم نه بچرب و نه بشيرين * نه بدان كيسهء پرزر نه بدين كاسهء زرين
بعد از اين تمامى اين غزل را رو بچلبى روحانيون حسام الدين كرده ، فرمود كه :
مىبينى ؟ گفتند : مىبينيم و از آن پاى بيرون آمد و سماعكنان بمدرسهء خويشتن رفت . بعد از آن حال از بندگى چلبى استفسار كردند كه موجب اشارتى كه در سماع فرمودند كه مى - بينى چه بود ؟ چلبى فرمود كه : سلطان را مىنمود ، چون نظر كردم ديدم كه بىسر بر سر تخت نشسته بود و از آن روز باز نقصى و وهنى در امور سلطنت ظاهر گشت . هم در آن تاريخ جمعى از امراى مغل در قيصريه آمده بودند و باتفاق امراى روم سلطان را طلب داشتند .
سلطان به حضرت خداوندگار آمد و اجازت طلبيد . حضرت خداوندگار مصلحت نديد و چند نوبت كه اجازت خواست منع فرمود . آخر الامر از سر ضرورت روان شد . بعد از چند روز