از « رسالهء فريدون سپهسالار » « * »
. . . تا از تقدير كردگار حضرت مولانا را عزيمت حجاز افتاد و از حجاز بطريق شام عبور فرموده بارزنجان آمدند و يك شب در خانقاه عصمتيهء تاج ملك خاتون ، كه عمهء سلطان علاء الدين بود ، نزول فرمودند . خاتون ملك سعيد فخر الدين انار اللّه برهانه خدمات پسنديده بجاى آورد و التماس نمود كه آن جايگاه متمكن گردد ، قبول نفرمود و به زودى روان گشت و بآقشهر ارزنجان رفت و فصل زمستان آنجا اقامت فرمود . خاتون ملك آنجائى كه خانقاهى انشا كرد مدت يك سال كمابيش آنجائى كه ساكن بودند ملكه اسباب ملازمان به تمام مرتب مىداشت . بعد از آن به طرف روم نهضت فرمودند . چون سلطان را معلوم شد كه قربت منازل حاصل شده است قصاد ببندگيشان فرستاد و استعجال حضور مبارك كرد . حضرتش اجابت فرمود . چون بصحراى قونيه رسيدند سلطان اسلام با جمع اركان دولت پذيره شدند و بتوقير و احتشام تمام به شهر آوردند ، چون بدر وثاق رسيدند سلطان پياده شد و چند گام در ركابش پياده رفت ، چندانكه مبالغه فرمودند سلطان در تواضع بيشتر مىكوشيد و ميگفت كه :
جهة سعادت و دولت خويش اين عبوديت خواهم تقديم داشتن و در منزلى كه لايق آن حضرت بود فرمود آوردن و نه آن خدمات و مراعات فرمودند كه توان شرح دادن . حضرت خداوندگار ما در آن وقت بسن چهارده سالگى بوده است ، بعد از آن سلطان اكثر اوقات بحضرتش آمدى و استفادت فرمودى . چون سلطان ارادت كلى بخدمتشان آورد حضرت مولانا نيز اكثر اوقات نزد سلطان تشريف فرموده ، بر سر تخت بهم نشستى ، در وقت خطاب سلطان را ملك خطاب فرمودى . ( ص 14 - 15 )
حكايت
در وقتى كه سعيد جلال الدين محمد خوارزمشاه را با سلطان اسلام علاء الدين كيقباد طريقهء مخاصمت قائم گشت و از مراسله به مخاصمه افتادند سلطان جلال الدين با لشكر جرار
هامش
* از رسالهء فريدون بن احمد سپهسالار ، در احوال مولانا جلال الدين مولوى ، با تصحيح و مقدمهء شادروان سعيد نفيسى ، از انتشارات كتابخانه اقبال ، تهران ، چاپ 1325 ه . ش .