تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
گرفته مىتاسانيدش كه قونيه از آن ماست ، ترا با مردم قونيه چه كار است ؟ باضطراب تمام از خواب بيدار گشته مستغفر مىشود و مىخواهد كه البته سر اين حال را دريابد و ايلچى فرستاده مىخواهد كه به شهر درآيد و استحمام كرده ماجراى خواب خود را باكابر شهر عرضه دارد ؛ اعيان شهر با خدمت اخى احمدشاه پيش حضرت سلطان ولد آمده باز مىگويند ؛ اجازت مىدهد كه با دو سه هزار مرد مغل به شهر درآيد و قونيه را تفرج كند نه تصرف ؛ همانا كه چون به شهر درآمد و در دولتخانه نزول كرده اكابر قونيه فوج‌فوج مىآمدند و پادشاه را تحفهاى غريب مىآوردند ؛ آخر الامر اخى احمدشاه برخاست و با جوانى چند كمرى مرصع و اسبانى نيكو پيش‌كشى كرده تحف بسيار بنزد پادشاه برده ، تنها او را راه دادند ؛ چون دستبوس پادشاه كرد و برابر خان بنشست همانا كه كيغاتو منزعج حال گشته پرسيد كه اخى اتا آن شخص كه در پهلوى تو نشسته است كيست ؟ اخى گفت : حاليا من تنها نشسته‌ام ، كسى را نمىبينم ؛ خان گفت : هى چه مىگوئى ؟ مردى مىبينم ربعة القد دو موى زردچهره ، دستار و خانى بر سر ، برد هندى در بر ، پهلوى تو نشسته است و بر من تيزتيز نظر مىكند ؛ در حال اخى بفراست معلوم مىكند كه آن شكل نشان صورت مولاناست ؛ گفت : پادشاه جهان همانا كه صورت آن‌چنان سلطان را چشم مبارك خان تواند ديدن و آن فرزند بهاء ولد بلخى مولانا جلال الدين است كه در اين خاك آسوده است ؛ كيغاتو گفت : دوش هم او را به خواب ديدم كه مرا خفه مىكرد و مىگفت كه اين شهر از آن ماست ؛ اكنون يا اخى ترا پدر كردم و از آن انديشهء بد كه كرده بودم باز آمدم و توجه كردم كه اهل قونيه را زحمت ندهم و زيان نرسانم ؛ گفت : عجبا آن پادشاه حقيقى را اعقاب و عشيرة هستند ؟ اخى گفت : بلى ، فرزند او مولانا بهاء الدين ولد شيخ شهر ماست و در جميع عالم مثل او عالم ربانى نيست و مقتداى اهل عرفان و سلطان عارفان اوست ؛ خان گفت : پس ما را به زيارت حضرت او رفتن واجب است ؛ همانا كه با جمع اكابر اخى احمدشاه خان را برگرفته به حضرت سلطان ولد آمدند و آن روز چندانى معانى و لطايف فرمود كه كيغاتو خان از سر اخلاص جان ارادت آورده مريد شد و حضرت سلطان ولد كلاه مولوى بر سر او نهاده عنايتها فرمود و همچنان حكايت انزعاج حضرت بهاء ولد را از بلخ و عقوق خوارزمشاه را و نزول آن وقايع را كماكان بيان كرده از حد بيرون انعامها فرموده بجمعهم به زيارت تربة مقدس بيرون آمدند و تا قرب نماز پيشين حضرت ولد در سماع بوده همين رباعى را فرمود :
بگذار جهان را كه جهان آن تو نيست * وين دم كه همىزنى بفرمان تو نيست گر مال جهان جمع كنى شاد مشو * ور تكيه بجان كنى مكن جان تو نيست
كيغاتو گريان گشته بغايت خوش شد و همچنان دستبوس حضرت سلطان ولد كرده بصفاى تمام مراجعت نمود و اهالى قونيه از نو اخلاص آورده ارادت را تجديد كردند و بندگيها نمودند . ( ص 611 - 613 )