تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
* الحكايه : همچنان از كبار اصحاب منقولست كه در اوايل حال مگر سلطان روم عز الدين كيكاوس فرزند سلطان علاء الدين كيقباد انار اللّه برهانهما از عظمت ولايت مولانا غافل بود و در غرور سلطنت ؛ اتفاقا روزى صاحب شمس الدين اصفهانى را كه وزير او بود اعتراض نمود كه دم‌بدم به خدمت مولانا چرا تردد مىكنى و تودد مىورزى و از بزرگان ديگر تمرد مىنمائى و از آن بزرگ چه ديدهء كه در مشايخ زمان نيست ، تفضيل او بر ساير علما و فقرا از چيست ؟ صاحب شمس الدين در جواب سلطان دلايل بسيار بيان كرد ، در ولايت و كرامت و اصالت و اصيلى شيخ براهين عقلى و حجج نقلى روشن كرد ، چنانك سلطان را ارادت كلى در جوش آمده داعيهء زيارت آن حضرت شد ؛ همان روز مگر در صحراء قونيه در كوشك فلوباط با خواص حضرت بعشرت مشغول شده بود ؛ سلطان برخاست و بكنار درياچهء آب سير مىكرد ، از ناگاه ماربچهء كوچك را بديد و آن را بگرفته و در آستين خود كرده از خزينه دار حقهء زرين بخواست و پنهانى ماربچه را در آنجا كرده مهر كرد و در كيسهء خود نهاد ، چون بسوى مجلس عشرت باز آمد ، بعد از لحظهء حقه را بيرون آورده بوزرا و امراى خود نموده چنان تقرير كرد كه اين حقه را به من تكفور استمبول با تحف بسيار ارسال كرد و گفت : اگر چنانك دين شما حقست تا علماى شما بيان كنند كه درين حقه چيست تا من خراج را التزام نمايم . تمامت اركان دولت و اعيان ملت در سر آن حقهء مختوم حيران ماندند و سرگردان شدند ؛ فرمود كه تا پروانه اين حقه را برگيرد و بعلما و شيوخ و قضاة قونيه عرضه دارد تا بيان كنند كه درين حقهء مختوم چيست ؟ و چون مقتداى دين ما ايشانند و چندين ادرارات و جهات در تحت تصرف ايشان ، بايد كه اين مشكل را حل كنند تا صدق ما در حق ايشان مضاعف شود ، همگان در شرح آن سر مكتوم حقهء مختوم قاصر ماندند ؛ عاقبت صاحب شمس الدين مصلحت چنان ديد كه ملازم حضرت سلطان به زيارت مولانا رود ، اين سر مكتوم را از او معلوم كنند كه درين زمان كاشف مشكلات غيبى و عينى اوست ؛ تمامت امرا از حيلهء سلطان بىخبر بودند ؛ بجمعهم سوار گشته به حضرت مولانا آمدند و آن روز خلق عالم در آن محفل حاضر بودند ؛ چون سلطان اسلام حقهء زرين را در پيش آن پادشاه دين نهاد و حضرت شيخ صلاح الدين در جنب مولانا مراقب نشسته بود ؛ حضرت مولانا فرمود كه شيخ ما سر حقه را بيان فرمايد ؛ شيخ صلاح الدين سر نهاد و بعد از آن فرمود كه اى سلطان اسلام ! جانور بيچاره را چرا محبوس حقه كردهء و ماربچهء را يار خود ساخته ؟ و مردمان را امتحان كردن از طريق مروت دورست ؛ چه اين مرد خدا را كه به زيارت حضرتش مشرف گشتهء ، بر سراير حقه‌هاى آسمانها و ذراير زمينها و ضماير آفرينش اطلاعى هرچه تمامتر است و بر كنوز رموز الهى وقوفى هرچه بيشترست ؛ فى الحال شيخ نعرهء بزد و بسماع شروع فرمود ، همانا كه سلطان سر باز كرده با خواص حضرت مريد و بنده شدند و