آن حضرتست و مرا اخلاص يكى در هزار شد كه بود و الوان اطعمه را از جلاب بىحساب و قياس بايد كردن و در آن شب تمامت سلاطين و اساطين دين را دعوت كردم ؛ چندانى بزرگان جمع آمدند كه در شرح نگنجد ، و از وقت نماز ظهر تا نيمشب حضرت مولانا در سماع بود و به قوت ولايت و قدرت هدايت ميدان را از دست مردان وقت باستقلال تمام فروگرفته كسى را مجال جولان و امكان حركت نبود و من در صف نعال كمر خدمت در ميان جان بسته تشنگان سماع را جلاب بخش مىكردم و خدمت معين الدين پروانه و نواب سلطان بموافقت من بنده چون شمع طراز ، به صد هزار دينار ( ؟ ) و اهتزاز ، بر سر پا ايستاده بودند و بو العجب انكار و انديشها در دلم مىگذشت ؛ همانا كه حضرت مولانا قوالان را گرفت و اين رباعى را فرمود :
گرم آمد و عاشقانه و چست و شتاب * بو يافته روح او ز گلزار صواب
بر جملهء قاضيان دوانيد امروز * در جستن آب زندگى قاضى كاب
( ص 179 - 182 )
* الحكايه : شيوخ اصحاب عظم اللّه قدرهم چنان روايت كردند كه روزى حضرت مولانا در شرح حقيقت حقايق و اسرار غامض گرم شده بود ؛ در عين آن حالت فرمود كه حق تعالى در حق اهل روم عنايت عظيم داشت و بدعاى صديق اكبر مرحومترين جميع امتاند ؛ بهترين اقاليم خطهء رومست ، اما مردم اين ملك از عالم عشق مالك الملك و ذوق درون قوى بى خبر و بىمزه بودند ؛ مسبب الاسباب عز شانه و تعالى سلطانه لطيفهء فرموده سببى از عالم بىسببى برانگيزانيد ، ما را از ملك خراسان بولايت روم كشيده اعقاب ما را درين خاك پاك مأوى داد تا از اكسير لدنى خود بر مس وجود ايشان نثارها كنيم تا به كلى كيميا شوند و محرم عالم عرفان و همدم عارفان عالم گردند ؛ چنانك گفت :
از خراسانم كشيدى تا بر يونانيان * تا درآميزم بديشان تا كنم خوشمذهبى
( ص 207 )
* همچنان نقل است كه ملكهء سعيده گوماج خاتون كه منكوحهء سلطان ركن الدين بود و مريدهء حضرت مولانا ، حكايت كرد كه روزى در سراهاى قديم ما با عيال خود با جمع خواتين نشسته بوديم ؛ از ناگاه حضرت مولانا از در درآمد ؛ فرمود كه زود ازين خانه بيرون آئيد ؛ در حال پاىبرهنه بيرون دويديم ؛ چون تمامت قوم بيرون آمدند طاق صفه فرونشسته ، در پاى مبارك مولانا افتاده صدقات بارباب حاجات ايثار كردم و هفت هزار درم سلطانى بشكرانهء آن باصحاب فرستادم . ( ص 335 )