تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
كه روانه شوم ؛ جماعتى دوستان كه از اكابر شهر بودند مثل شمس الدين ماردينى و افصح الدين و زين الدين رازى و شمس الدين ملطى رحمهم اللّه مرا بدريافتن زيارت حضرت مولانا ترغيب و تحريص دادند وصيت جميل ايشان را خود از افواه مردم شنيده بودم ، اما استكبار منصب و استكثار اسباب و ارتكاب انكار مانع مىشد و نمىيارستم بدآن جانب مآبى جستن ؛ عاقبة الحال توفيق الهى رفيق جان من گشته برغبت تمام و جذبهء درون آن شاه انام مصحوب آن جماعت كرام به زيارت حضرت مولانا مشرف گشتم ؛ همانا كه چون از در مدرسهء مبارك قدم نهاديم ، ديدم كه حضرت مولانا خرامان‌خرامان استقبال ما بندگان كرد ؛ به مجرد نظرى كه بر چهرهء مباركش انداختم عقل از من زايل شد ؛ همچنان بجمع سر نهاديم و مولانا از آن ميان من بنده را در كنار گرفته گفت :
مىگريزى هر زمان از كار ما * در ميان كار چونت يافتم
بعد از آن فرمود كه للّه الحمد ، كمال الدين ما روى بكمال جلال آورده از اكملان دين شد و همچنان از علم لدنى خود زبانى برگشود كه در جميع عمر خود از زبان هيچ شيخى و قطبى و عالمى نشنيده بودم و در هيچ كتابى مطالعه نكرده ؛ چون به قدر استعداد و ادراك خود از عظمت او واقف گشتم ، به صد هزار ارادت و اخلاص از سلك مخلصان او شدم و فرزندم قاضى صدر الدين و مجد الدين اتابك را مريدش ساختم و چندين بزرگ‌زادگان و ساير آزادگان بنده و مريد شدند ؛ همانا كه آشفته‌وار چون به مقام خود بازآمدم مىبينم كه باز جانم باز در قفص قلب من بىقرار و پروازكنان شد ؛ با دوستان عزيز مشورت كردم ، البته ميخواهم كه حضرت مولانا را سماع دهم و مريدى را پيدا كنم ؛ تمامت قونيه را طلب كردند ، غير از سى زنبيل آبلوج خاص الخاص نيافتند و قوصرهء چند از نبات بهم آميختند ؛ چه در آن زمان تمامت عالميان در كنف امان ايمن بودند ؛ از كثرت اجتماعها و سماعها و سورها و سرورها هيچ نوع نعمتى بخلايق قونيه و لواحق آن بس نمىكرد ؛ برخاستم و نزديك گوماج خاتون توقاتى كه حرم سلطان بود رفته كيفيت حال را باز گفتم ؛ ده كله آبلوج ديگر مذكوره انعام فرمود و من تصور مىكردم كه آن چنان مجمع را اين‌قدر شكرى جلاب چون جواب گويد ؛ باز فكرى كردم كه جهت مردم عوام جلابهاى شهد عسلى سازند ؛ درين فكرت بودم كه از ناگاه حضرت مولانا از در آمد و گفت : كمال الدين وقتى كه مهمانان بيشتر آيند آب را بيشتر بايد كردن تا بسنده كند ؛ همان بود كه « كالبرق الخاطف و الهام الهاتف » ناپديد شد ؛ چندانك در پى دويدند اثرى نديدند ؛ عليها تمامت آبلوجها را در حوض مدرسه قره‌طائى كرده در چند خم خسروانى ديگر جلاب ساختيم و بشرابدار سلطان سپردم تا آبناك نباشد ، دم‌بدم مىبايد چشيدن ؛ اسكرهء پركرده بدست من داد ؛ ديدم كه بغايت زبان‌گز و گلوگير بود ؛ گفتم ديگر آب مىبايد ، سبوئى چند باز آب ريختند ؛ باز چشيدم شيرين‌تر از اولين بود ؛ همچنان به غير از حوض ده خم ديگر از جلاب شكرى پر كردند و هنوز شيرين بود فرياد از نهاد من برخاست كه اين كرامت عظيم از اشارت