تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
سلام داد و در كنجى فروكشيد ؛ بعد از تلاوت قرآن مجيد معرفان فصلها خوانده سلطان اسلام رو به حضرت مولانا كرده گفت : تا معلوم خداوندگار و مشايخ و علماى كبار باشد كه بندهء مخلص خدمت شيخ بابا را پدر خود ساختم و او مرا بفرزندى قبول كرد ؛ باسرهم آفرين و مبارك باد كردند : همانا كه حضرت خداوندگار از غايت غيرت « ان سعد الغيور و انا اغير من سعد و اللّه اغير منى » فرمود كه اگر سلطان او را پدر ساخت ، ما نيز پسرى ديگر كنيم ؛ نعره بزد و پابرهنه روانه شد . ( ص 146 - 147 ) * همچنان حضرت چلبى حسام الدين روايت كرد و گفت كه چون حضرت مولانا بيرون آمد ، بجانب سلطان نظر كردم ، ديدم كه بىسر ايستاده بود ؛ در حال زخم خورد ، چندانك علماء و شيوخ در پى او دويدند مراجعت نفرمود ؛ آن بود كه بعد از چند روز امرا اتفاق كردند ، سلطان را بآقسرا دعوت كردند تا در دفع تاتار كنگاجى كنند ؛ سلطان برخاست و به حضرت مولانا آمد تا استعانت خواسته روانه شود ؛ فرمود كه اگر نروى به باشد . چون اخبار دعوت متواتر شد ، ناچار عزيمت نموده چون بآقسرا رسيد در خلوت جائى درآورده زه كمان در گردنش كردند و در آن حالت كه مىتاسانيدند ، فرياد مىكرد و مولانا مولانا ! مىگفت و حضرت مولانا در مدرسهء مبارك خود در آن دم بسماع مستغرق شده بود و دو انگشت سبابه را در گوشها كرده فرمود كه سرنا و بشارت بيارند ؛ همانا كه سر سرنا و بشارت را در گوشهاى خود كرده نعره‌ها مىزد او اين غزل را فرمودن گرفت :
نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم * درين سراب فنا چشمهء حيات منم
در پى غزلى ديگر فرمود كه
نگفتمت مرو آنجا كه مبتلات كنند * كه سخت دست‌درازند بسته‌پات كنند
الى آخره . . . ( ص 147 - 148 ) * همچنان منقولست كه روزى حضرت مولانا رقعهء به خدمت پروانه فرستاده بود در شفاعت شخصى كه خون كرده در خانهء يارى متوارى شده بود ؛ پروانه در جواب رقعه نبشته باشد كه اين قضيه بقضاياى ديگر نمىماند ، حكايت خون است ؛ حضرت مولانا در جواب فرمود كه آخر خونى را ولد عزرائيل ميگويند ؛ اگر خون نكند و مردم نكشد ، پس چه كند ؟ پروانه بغايت خوش شده فرمود تا آزادش كردند و خصمان را خشنود كرده خون‌بها داد . ( ص 155 ) * الحكايه : ملك القضاة و الحكام مولانا كمال الدين كابى رحمة اللّه عليه كه از اكابر قاضيان روم بود ، روايت كرد كه در تاريخ سنه ستة و خمسين و ستمائه بجانب دار الملك قونيه رفته بودم بديدن سلطان عز الدين كيكاوس نور اللّه قبره تا امور ولايت دانشمنديه باتمام رسانيده با امثله و فرامين عودت افتد و بعنايت بارى تعالى به زودى جميع مهمات بحصول پيوسته مىخواستم
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 502 | محمد جواد مشكور