تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
كور نيم ليك مرا كيمياست * اين درم قلب از آن مىخرم
باز فرمود كه بروان پاك حضرت پدرم تا حق تعالى ضامن ايشان نشد كه ايشان را رحمت كند و از جملهء مقبولان خود گرداند ، به محل قبول نيفتادند و در دل پاك عباد اللّه جا نكردند .
رحمتيان رسته‌اند لعنتيان خسته‌اند * ما ز پى رحمت قوم لعين آمديم
چون پروانه رقعهء رفيع آن سلطان را مطالعه كرد اعتقادش يكى در هزار گشته برخاست و پياده به حضرت مولانا آمده عذر خواست و استغفار كرده بسى شكرانها بياران ايثار كرد . ( ص 129 - 130 ) * همچنان منقولست كه روزى معين الدين پروانه اجتماع عظيم كرده كافهء صدور و بدور حاضر آمده بودند و خدمت سلطان اسلام ركن الدين هم حاضر بوده ، سماع روز تا نصف الليل كشيد ؛ مگر ميان سلطان به درد آمده پنهانى به گوش پروانه گفته باشد كه اگر سماع مىنشست مىآسودم ؛ فى الحال خداوندگار فروداشت فرموده بنشستند ؛ مگر شيخ عبد الرحمن شياد هنوز شورها مىكرد و نعره‌ها مىزد ؛ سلطان برنجش تمام به گوش پروانه مىگويد كه اين درويش چه بىشرم كس است كه فرونمىنشيند ، يعنى از حضرت مولانا او را حالت بيشتر است ؛ آن معنى معلوم آن حضرت شده فرمود كه شما را كه در باطن خود كرمكى مىجنبد و گوشتان گرفته به ملك اسفل مىكشد و بسبب او چندين طاق و طرنب و بردابرد مىكنيد و هنوز نمىتوانيد آسودن و يكدمه تحمل صحبت اولياء نداريد ؛ كسى را كه در باطن او اژدهائى دهان باز كرده باشد و دائما آهنگ عالم اعلا كند و او را بالاى بالا برمىكشد ، چون تواند آسودن و ساكن بودن ؟ ياران بيكبارگى نعره‌زنان شاديها كردند و چون سلطان ركن الدين دو نوبت كرامت عظيم مشاهده كرد ، باخلاص تمام سر نهاد و مريد شد و خدمات پادشاهانه نمود . ( ص 145 - 146 ) * الحكاية : هم‌چنان اخص اصحاب روايت كردند كه سبب انقلاب دولت و فناء فناى سلطنت آل سلجوق آن بود كه چون سلطان ركن الدين به حضرت مولانا مريد شد و او را پدر ساخت بعد از زمانى مجمعى عظيم ساخته اجلاس بىنظير كردند ؛ گويند : در آن زمان پير مردى بود و او را شيخ باباى مرندى گفتندى ؛ مردى بود مرتاض و زاهد مترسم و جماعتى از شياطين الانس كه بدان پيرانس داشتندى چندانى مدح او را پيش سلطان كردند كه سلطان مشتاق صحبت او گشته بود ؛ آخر الامر فرمود كه در طشت‌خانه بنياد سماع كرده باكرام تمام شيخ باباى مرندى را آوردند ؛ جميع اكابر استقبال كرده باعزاز وافر بر صدرش نشاندند و سلطان كرسى نهاده در پهلوى تخت خود بنشست ؛ همانا كه چون حضرت مولانا از در درآمده